خبرگزاری راسک: اظهارات اخیر داکتر انورالحق احدی، وزیر پیشین مالیه و رئیس پیشین حزب افغان (پشتون) ملت، درباره «ظلم بر پشتونها» و «مهربانی پشتونها در برابر دیگران»، بار دیگر بحث قدیمی اما حلنشدهی پشتونمحوری در ساختار قدرت افغانستان را به مرکز توجه افکار عمومی بازگردانده است.
احدی در گفتوگو با یک تلویزیون خصوصی مدعی شد که پشتونها بزرگترین قوم افغانستاناند و در دو دهه گذشته بر زبان پشتو و قوم پشتون «ظلم» شده است؛ و اگر اعتراض گستردهای صورت نگرفته، از سر «مهربانی» بوده است. این سخنان با واکنشهای گسترده در شبکههای اجتماعی روبهرو شد؛ از انتقادهای شدید گرفته تا دفاعهای قومی.
اما فراتر از واکنشهای احساسی، این اظهارات در سطح تحلیلی بازتابدهندهی یک گفتمان ریشهدار در سیاست افغانستان است: گفتمان دولتسازی پشتونمحور.
نقد اصلی متوجه پشتونها بهعنوان افراد یا یک جامعه فرهنگی نیست، بلکه متوجه پشتونمحوری بهعنوان سازوکار تاریخی قدرت است؛ الگویی که از زمان شکلگیری دولت مدرن افغانستان در قرن هجدهم، قدرت سیاسی، نظامی و نمادین را بهگونهای سیستماتیک حول یک هویت قومی خاص سازمان داده است.
در ادبیات علوم سیاسی، این مدل با عنوان Ethnic State Formation یا «دولتسازی قومی» شناخته میشود؛ حالتی که در آن یک قوم خاص نهتنها اکثریت جمعیتی یا فرهنگی، بلکه مرکز انحصاری قدرت دولتی میشود.
در چنین ساختاری:
زبان رسمی به ابزار برتری نمادین تبدیل میشود؛
تاریخ ملی بازنویسی میشود تا یک روایت مسلط طبیعی جلوه کند؛
و دیگر اقوام از جایگاه «شهروند برابر» به موقعیت «حاشیهای» تنزل مییابند.
یکی از محورهای اصلی نقد به جریان افغان (پشتون) ملت و چهرههایی چون انورالحق احدی، تعریف خاص آنان از هویت ملی افغانستان است. در بسیاری از کشورها، ملتسازی به معنای ساخت یک هویت شهروندی فراگیر است؛ اما در افغانستان، پروژه «افغان» (پشتون) عملاً به قومسازیِ ملی تبدیل شد.
در این مدل، یک هویت قومی مشخص نام خود را به نام کل کشور تعمیم داد و آن را «هویت ملی» معرفی کرد. این پدیده در نظریههای هویت سیاسی با عنوان National Identity Capture یا (استیلای هویت ملی) شناخته میشود: تصرف هویت ملی توسط یک گروه خاص.
نتیجه آن بود که دیگر اقوام یا باید در این هویت مسلط حل میشدند، یا بهعنوان «غیرخودی» در حاشیه نظم سیاسی باقی میماندند.
اظهارات احدی درباره «ظلم بر پشتونها» در حالی مطرح میشود که تقریباً تمام ساختار دولت افغانستان در بیش صد سال گذشته از سلطنت تا جمهوریت تحت سلطهی شبکههای سیاسی و نظامی پشتونمحور بوده است: از ارتش و امنیت گرفته تا وزارتخانهها، دیپلماسی و تعریف رسمی از تاریخ ملی.
به همین دلیل، بسیاری از منتقدان میگویند طرح روایت «قربانیبودن پشتونها» نه بازتاب واقعیت اجتماعی، بلکه نوعی وارونهسازی تاریخی است؛ تلاشی برای تبدیل موقعیت مسلط به موقعیت مظلوم، و حفظ مشروعیت اخلاقی انحصار قدرت.
از منظر تحلیلی، طالبان یک گسست کامل از نظم پیشین نیستند، بلکه در سطح ساختار قدرت، تداوم رادیکالشده همان منطق انحصار قومیاند.
اگر جریان افغان(پشتون)ملت نسخه نخبهگرای پشتونمحوری بود، طالبان نسخه میلیتاریزه و عریان آن است؛
اگر آن یکی با زبان قانون، دولت و ملت سخن میگفت، این یکی با زبان تفنگ و شریعت.
اما هر دو در یک نقطه مشترکاند:
تعریف دولت نه بهعنوان خانه مشترک شهروندان، بلکه بهعنوان ملک یک هویت خاص یعنی پشتونها.
اظهارات انورالحق احدی را نمیتوان صرفاً یک نظر شخصی یا یک جنجال رسانهای دانست. این سخنان بخشی از یک گفتمان تاریخی قدرت است که طی بیش از یک قرن، هویت قومی را به ساختار دولت پیوند زده و مفهوم شهروندی برابر را تضعیف کرده است.
تا زمانی که:
پشتونبودن امتیاز سیاسی تلقی شود؛
«افغان» معادل یک قوم فهمیده شود یعنی پشتون؛
و دولت از هویت قومی تفکیک نشود؛
افغانستان نه به دموکراسی واقعی میرسد،
نه به ثبات پایدار،
و نه به یک ملت شهروندی مدرن.
این بحران، بحران «قوم» نیست؛
بحران قومسالاری ساختاری در قلب دولت افغانستان است.


