RASCRASC
  • صفحه نخست
  • رویدادهای خبری
    • افغانستان
    • جهان
    • علمی
    • ورزش
    • گزارش ها
  • مقاله های تحلیلی
    • اندیشه
    • ادبیات
    • سیاسی
    • اقتصاد
    • جامعه
    • تاریخ
    • فرهنگ و هنر
  • بررسی و پژوهش‌های علمی
    • مطالعات صلح
    • مطالعات امنیت
    • مطالعات توسعه
    • مطالعات تاریخ
    • مطالعات فرهنگ و ادب
    • مطالعات جامعه‌شناسی
    • مطالعات فلسفه
    • مطالعات سیاست
    • مطالعات روان‌شناسی
    • مطالعات حقوق
    • مطالعات اقتصاد
    • مطالعات زنان
    • مطالعات رسانه
    • مطالعات دینی
  • عیاران
  • دیدگاه راسک
  • درباره ما
  • فارسی
    • العربية
    • English
    • Français
    • Deutsch
    • پښتو
    • فارسی
    • Русский
    • Español
    • Тоҷикӣ
    • Türkçe
RASCRASC
  • صفحه نخست
  • رویدادهای خبری
    • افغانستان
    • جهان
    • علمی
    • ورزش
    • گزارش ها
  • مقاله های تحلیلی
    • اندیشه
    • ادبیات
    • سیاسی
    • اقتصاد
    • جامعه
    • تاریخ
    • فرهنگ و هنر
  • بررسی و پژوهش‌های علمی
    • مطالعات صلح
    • مطالعات امنیت
    • مطالعات توسعه
    • مطالعات تاریخ
    • مطالعات فرهنگ و ادب
    • مطالعات جامعه‌شناسی
    • مطالعات فلسفه
    • مطالعات سیاست
    • مطالعات روان‌شناسی
    • مطالعات حقوق
    • مطالعات اقتصاد
    • مطالعات زنان
    • مطالعات رسانه
    • مطالعات دینی
  • عیاران
  • دیدگاه راسک
  • درباره ما
Follow US
.RASC. All Rights Reserved ©
افغانستانبررسی و پژوهش‌های علمیمقاله های تحلیلی

ناسیونالیسم افغانی؛ میراث استعمار بریتانیا و نازیسم هیتلر

Published ۱۴۰۵/۰۸/۰۵
ناسیونالیسم افغانی؛ میراث استعمار بریتانیا و نازیسم هیتلر
SHARE

در سال ۱۸۸۰، استعمار بریتانیا در بخش‌های اصلی جغرافیای خراسان، کشوری به نام افغانستان را بنیان گذاشت و این کشور به‌عنوان خط فاصل میان هند بریتانیای و روسیه تزاری در نظر گرفته شد.«مطمئناً، افغانستان نیز میراث امپریالیسم است. این امر نه‌تنها در شاخه شرقی تقریباً ۳۰۰ کیلومتری دالان واخان مشهود است، که در دهه ۱۸۷۰ قرار بود به‌عنوان یک منطقه حائل بین سرزمین‌های تحت سلطه امپراتوری بریتانیا در جنوب آسیا و امپراتوری روسیه در آسیای مرکزی ایجاد شود. حتا می توان گفت که افغانستان توسط بریتانیایی‌ها به‌عنوان یک کشور وابسته از نظر اقتصادی و سیاسی ایجاد شد و تضاد منافع حل‌نشده بین روسیه و غرب در نهایت منجر به حمله شوروی به افغانستان شد» (راینکوسکی، ۲۰۲۲). از زمان شکل‌گیری این کشور در بستر سیاست‌های استعماری بریتانیا و سپردن حاکمیت این سرزمین به افغان ها/پشتون ها به وسیله دولت بریتانیا و سپس پیوند خوردن «دولت افغانی» با«ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی» در اوایل قرن بیستم، این جغرافیا همواره با جنگ، بی‌ثباتی و ناامنی دست‌وپنجه نرم کرده است. شواهد موجود نشان می‌دهند که تأسیس کشوری به نام افغانستان توسط استعماربریتانیا در سرزمینی که حدود ۶۷ درصد از ساکنان آن را اقوام غیرافغان تشکیل می‌دادند و سپردن حاکمیت سیاسی این سرزمین به اقلیت حدود ۳۵ درصدی قوم افغان/پشتون، یکی از مباحث چالش‌برانگیز تاریخ پسین این سرزمین بوده است. علاوه بر این، چند دهه بعد، نظریه ناسیونالیسم وارد این سرزمین شد و محتوای انحصارگرایانه این نظریه با نگرش‌های قبیله‌ای سران قبایل افغان/پشتون ترکیب گردیده و «ناسیونالیسم افغانی» را شکل داد. این روند نه‌تنها مشکلات ساکنان این سرزمین را چند برابر کرد، بلکه به تداوم و نهادینه‌شدن آن‌ها نیز کمک نمود. در واقع این سه مولفه یعنی تاسیس این کشور توسط استعماربریتانیا، آغاز حاکمیت افغان ها/پشتون ها درسال ۱۸۸۰ و تاسیس «دولت افغانی»، و همچنان شکل گیری و توسعه «ناسیونالیسم افغانی» از عاملان اصلی تداوم بحران در این جغرافیا محسوب می گردند. براین اساس ناسیونالیسم افغانی برپایه های میراث استعمار بناگردیده و زمینه ساز توسعه بحران در این سرزمین به شمار می رود. برای درک بهتر موضوع،  می بایست با مفهوم و زمینه‌های شکل‌گیری ناسیونالیسم افغانی به عنوان عامل تعیین کننده بیشتر آشنا شویم.

ناسیونالیسم افغانی چیست و چگونه شکل گرفت؟
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، طرفداران نظریه‌های نژادپرستانه در برخی کشورهای اروپایی، از جمله آلمان و فرانسه، رو به افزایش بودند. نظریه‌پردازان این جریان‌ها آثار متعددی در این زمینه منتشر کرده و به‌تدریج در فضای فکری اروپا نفوذ بیشتری پیدا می‌کردند. جریان‌های فکری مانند مکتب پوزیتیویسم و مادی‌گرایی فرانسوی، به‌ویژه اندیشه‌های لویی بوشنر و اگوست کنت، داروینیسم اجتماعی هربرت اسپنسر و ارنست هکل، نژادپرستی علمی اروپا با نظریه‌پردازانی مانند کنت دو گوبینو و گوستاو لوبون و همچنین نظریه نظامی‌گری یا دکترین «ملت مسلح» آلمانی (پروسی)، بخشی از جریان‌های فکری رایج در کشورهای اروپایی آن دوره بودند(Jahoda, 2009; Radick, 2019). در آن زمان، استانبول به‌شدت تحت تأثیر جریان‌های فکری پاریس، برلین و وین قرار داشت. نخبگان عثمانی که برای تحصیل به اروپا رفته بودند، آثار و کتاب‌های غربی را مطالعه می‌کردند، دقیقاً در دوره‌ای با این جریان‌های فکری اروپایی مواجه شدند که اروپا در اوج گسترش نژادپرستی علمی، داروینیسم اجتماعی و ملی‌گرایی رمانتیک قرار داشت. در همین دوره، برخی جوانان ترک «جنبش ترکان جوان» یا همان «اتحاد عثمانی» را در سال ۱۸۸۹ پایه‌گذاری کردند و در سال ۱۸۹۵ نام آن را به «اتحاد و ترقی» تغییر دادند(ترکان جوان، بی تا). بنیان‌گذاران این جریان در میان «ترکان جوان»، بسیاری از این ایده‌ها را مستقیماً از فضای فکری اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اقتباس کرده و در سرزمین خود به اجرا گذاشتند. در واقع، بسیاری از مفاهیم و ایده‌هایی که در کشورهای اروپایی تحت عنوان نظریه‌های برتری نژاد آریایی مطرح شده بودند، در اواخر دوره عثمانی با عملکرد جنبش ترکان جوان مورد آزمون و اجرا قرار گرفتند. از زمان شکل‌گیری این جنبش تا آغاز جنگ جهانی اول، زمینه برای آزمون و اجرای بسیاری از نظریه‌های نژادی فراهم شد. به همین دلیل، برخی نویسندگان معتقدند که آتاتورک برای هیتلر جذابیت خاصی داشت و تجربیات جنبش ترکان جوان، در مواردی روند شکل‌گیری و تحقق برخی از ایده‌های نژادپرستانه نازیسم آلمانی را تسهیل کرد. در واقع، بسیاری از مؤلفه‌های نظری نازیسم، از جمله برتری نژادی، سوسیالیسم ملی، مهندسی جمعیتی و تمامیت‌خواهی دولتی، به باور برخی پژوهشگران، پیش از سال ۱۹۱۴ در اندیشه و گفتمان سیاسی ترکان جوان ریشه دوانده بود و جنگ جهانی اول صرفاً زمینه بروز و تحقق این ظرفیت‌ها را فراهم ساخت.

(Ihrig, 2014)در همین دوره، شخصی به نام محمود طرزی، که از او به‌عنوان «پدر ژورنالیسم و پدر ناسیونالیسم افغانی» یاد می‌شود، نه‌تنها از «ترکان جوان» الگوبرداری کرد، بلکه تفکر او تا حد زیادی محصول زیستن در فضای سیاسی و فکری این کشور در همان دوران بود. او به همراه خانواده‌اش بیش از ۲۰ سال در استانبول زندگی کرد. طرزی در همین دوران با نویسندگان و ایدئولوگ‌های «کمیته اتحاد و ترقی» (ترکان جوان) ارتباط نزدیکی برقرار کرد، به زبان ترکی عثمانی مسلط شد و حتی با یکی از اتباع آن سرزمین ازدواج کرد. وقتی طرزی در سال ۱۹۰۵ به افغانستان بازگشت، جریان فکری موسوم به «مشروطه‌خواهان دوم» یا «افغان‌های جوان» را با الگوبرداری ساختاری از نام و دکترین «ترکان جوان» پایه‌گذاری کرد. او برخی از مؤلفه‌های نظری ترکان جوان را در افغانستان بازنویسی و پیاده کرد. وی با اقتباس از مفاهیم ناسیونالیستی ترکان جوان، مفاهیم سنتی جامعه را بازتعریف و «افغانیزه» کرد.

برای نمونه، مفهوم اول«سرزمین» یا «ملک»بود. سرزمین افغانستان امروزی مدت طولانی به نام خراسان یاد می گردید. بعد از آوردن شاه شجاع توسط انگلیس، واژه«افغانستان» هم وارد ادبیات حاکمان شده و بصورت غیر رسمی کاربرد داشت. طرزی و همفکران اش این واژه را برای نخستین بار به‌طور رسمی به عنوان نام سرتاسری دولت و کشور وارد قانون اساسی ۱۹۲۳، کردند(ترکی، ۲۰۱۹). طرزی واژه «ملک»، به معنای سرزمین تحت حاکمیت امیر، را به مفهوم مدرن «وطن» تبدیل کرد.

مفعوم دوم، واژه «قوم» با بار تعلقات قبیله‌ای و اتنیکی را به مفهوم «ملت» (Nation) ارتقا داد. بااین‌حال، قوم مورد نظر او در واقع همان قوم خودش، یعنی قوم افغان/پشتون بود که می‌خواست دامنه آن را فراتر از قبایل افغان گسترش داده و سایر ساکنان افغانستان را نیز در چارچوب هویت «افغان» قرار دهد. در واقع، نام «قوم افغان» به «ملت افغان» تبدیل شد. هویت قومی بقیه اقوام کاملا نادیده گرفته شده و آنها می بایست هویت قومی خویش را تغییرداده و «افغان» می شدند تا بخش از «ملت افغان» باشند.

مفهوم سوم، «هویت افغانی» بود. در همین راستا، او تلاش کرد هویتی «افغانی» ایجاد کند که همه اقوام، از جمله افغان/پشتون، فارسی وان/تاجیک، هزاره، ازبک و دیگر گروه‌ها را دربرگیرد؛ دقیقاً همان‌گونه که ترکان جوان تلاش می‌کردند هویت «ترک» را فراتر از قبایل آناتولی گسترش داده و آن را بر همه ساکنان آن سرزمین، از جمله کردها، تحمیل کنند.

طرزی در همین راستا اقدامات دیگری نیز انجام داد. او ابتدا نشریه «سراج‌الاخبار» را به‌عنوان الگویی برگرفته از نشریات عثمانی تأسیس کرد و این نشریه، به مهم‌ترین ابزار او برای ترویج افکارش تبدیل شد. در واقع، این نشریه را می‌توان ویترین اصلی ترویج ایده‌های ناسیونالیسم افغانی دانست. بخش قابل‌توجهی از مقالات این نشریه، ترجمه یا اقتباس از روزنامه‌هایی بود که در استانبول، دمشق و بیروت و در فضای تحت تأثیر ترکان جوان منتشر می‌شدند.
طرزی در قدم بعدی اش، به تأسی از جریان ترکان جوان، اسلام را نیز به‌عنوان یکی از ستون‌های ناسیونالیسم افغانی/پشتون تعریف کرد. البته با این تفاوت که قرائت افغان ها/پشتون ها از اسلام با سایر مسلمانان تفاوت داشت و بیشتر متاثر از ارزشهای قومی و قبیله ای بود. با همین رویکرد او تحت تاثیر ترکان جوان چنین اقدام کرد. یکی از تاکتیک‌های ترکان جوان پیش از جنگ جهانی اول، استفاده از چتر «اتحاد اسلام» برای پیشبرد اهداف خود و مقابله با نفوذ بریتانیا و روسیه بود. اسلام برای تحریک جامعه، تقدیس فداکاری ها و معنابخشی به کشته شدن در جنگ ها وسیله بسیار مهم بود. بنابراین «ترک بودن» و «مسلمان بودن » از اصول اساسی ناسیونالیسم ترک به شمار می رفتند. محمود طرزی در مورد اسلام نیز همین باور را داشت و به همین سبب این فرمول ترکیبی را نیز وارد افغانستان کرد. او استدلال می‌کرد که اسلام برای تقویت و تداوم ناسیونالیسم افغانی/پشتون ضرورت اساسی دارد و می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای تقویت این ایده در برابر بیگانگان مورد استفاده قرار گیرد.

یعنی«افغانیت» و «اسلامیت» افغان ها/ پشتون ها دو رکن اساسی ناسیونالیسم افغانی بودند. اما برخلاف ترکیه در افغانستان یک مشکل اساسی وجود داشت و آن اقلیت جمعیتی بودن افغانها/پشتون ها بود. ترکیه بعد از جنگ جهانی اول و کوچک شدن قلمرو عثمانی جابجای های گسترده جمعیتی را تجربه کرده و جمعیت قابل توجهی غیرترک ها و غیرمسلمان ها از قلمرو ترکیه رفتند و تعداد زیادی از ترک زبان ها به قلمرو ترکیه امروزی آمده بودند. این تغییرات جمیعتی اکثریت ترک زبان ها را در ترکیه به وجود آورد. بنابراین آنها نگران برگزاری انتخابات و ازدست دادن قدرت نبودند. اما این موضوع در باره افغانستان متفاوت بود. افغان ها اقلیت جمعیتی بودند و در انتخابات آزاد قدرت را از دست می دادند. بنابراین راه کار طرزی در ابتدا افغان سازی اجباری بود. اما از آنجای که به این راه کار اطمینان کامل نداشت، راه کار پشتوانه ای هم در نظر گرفت. به همین دلیل موضوع «تمرکز قدرت» را مطرح کرد.

بنابراین رکن دیگری از ناسیونالیسم طرزی، شیفتگی به «تجدد آمرانه»یا تمرکزقدرت بود. طرزی، معتقد بود که بقای یک جامعه تنها از طریق وجود یک دولت مرکزی مقتدر امکان‌پذیر است .(Schinasi, 2008)تمرکز قدرت یعنی دوری از دموکراسی؛ دوری از دموکراسی یعنی عدم برگزاری انتخابات، جلوگیری از توزیع قدرت و انحصار قدرت در اختیار سلطان؛ در نهایت حفظ سلطنت یعنی حفظ قدرت در میان پشتون ها. در ادامه او تلاش کرد تا این تمرکز قدرت را نیز رنگ و بوی دینی داده و بادین پیوند بزند. او توصیه می‌کرد که «احترام به سلطنت افغانستان باید به اندازه احترام به احکام اسلام یک وظیفه باشد، این دو از هم جدایی‌ناپذیرند»(.(Schinasi, 2008 بنابراین برخلاف ترک ها، اسلام برای طرزی فقط برای تحریک جامعه و معنابخشی به مرگ کشته شده ها در جنگ ها نبود، بلکه کاربردی مضاعف داشت. او توانست با این برداشت از دین سلطنت افغان ها/پشتون ها یعنی قدرت متمرکز را تقدیس کرده و با این روش انحصار قدرت برای پشتون ها را یک امر دینی تعریف کند.
این تفکر در دوره پادشاهی شاه امان‌الله خان، که داماد محمود طرزی بود، به اوج خود رسیده و در ادامه به دیگران به ارث گذاشته شد. هنوز هم بسیاری از حاکمان پشتون به نظام ریاستی، تمرکز قدرت و وجود یک دولت مرکزی قدرتمند باور جدی دارند. درحال حاضر این موضوع یکی از مشکلات اصلی افغانستان است. آنان به انتخابات، دموکراسی و توزیع قدرت باور ندارند و بیشتر طرفدار سلطنت مقتدر بودند و قدرت متمرکز استند. طبیعی است که امان‌الله خان، به‌عنوان داماد طرزی، از همفکران و همراهان او در جریان ناسیونالیسم افغانی/پشتون بود و خود نیز از پیروان جدی آتاتورک به شمار می‌رفت. در افغانستان، «ناسیونالیسم ملی» امان‌الله خان در واقع همان ناسیونالیسم مورد نظر محمود طرزی بود که بر محور مسائل قومی می‌چرخید؛ یعنی این ناسیونالیسم، شبیه همان پان‌ترکیسم آتاتورک در ترکیه، در افغانستان به‌نوعی به شکل‌گیری «پان‌افغانیزم» تحت عنوان «ناسیونالیسم ملی» انجامید و نتایج آن، به باور برخی منتقدان، تا امروز ادامه دارد و نسل کنونی همچنان پیامدهای منفی آن را تجربه می‌کند (محمدی، ۱۴۰۴). تجدد برای ناسیونالیست‌های افغان، از جمله طرزی و امان‌الله خان، در حوزه‌هایی مانند تقسیم قدرت، عدالت اجتماعی، دموکراسی، حقوق بشر، انتخابات و مشارکت سیاسی هیچ جذابیتی نداشت. درک آنان از ارزش‌های جهان مدرن تا حد زیادی محدود، سطحی و مبتنی برمنافع شخصی و قبیله اب خویش بود. هرچند به خاطر جلب توجه برخی کشورها بر تغییرات ظاهری از جمله تغییر پوشش زنان و مردان در بخش‌های از جامعه تاکید داشتند، اما ارزشهای اساسی جهان مدرن مانند عدالت اجتماعی، شهروند محوری، دولت مسئول، انتخابات و غیره برای آنها نه تنها جذابیتی نداشت، بلکه تهدیدی برای «تمرکزقدرت» محسوب می گردید. برای نمونه، امان‌الله خان پادشاه افغانستان، در دهه سوم زندگی خود قرار داشت و همسر و فرزند داشت، با دختر دوازده‌ساله محمود طرزی بنام ثریا ازدواج دوم کرد. این نمونه می‌تواند نشان‌دهنده فاصله میان برداشت آنان از «تجدد» و برخی ارزش‌های اساسی جوامع مدرن باشد.

RASC ۱۴۰۵/۰۸/۰۵

ما را دنبال کنید

Facebook Like
Twitter Follow
Instagram Follow
Youtube Subscribe
مطالب مرتبط
هم‌آهنگ‌کننده‌ی ویژه‌ی سازمان ملل با نخست‌وزیر قطر در باره‌ی تحولات‌ افغانستان گفت‌و‌گو کردند
افغانستانرویدادهای خبری

هم‌آهنگ‌کننده‌ی ویژه‌ی سازمان ملل با نخست‌وزیر قطر در باره‌ی تحولات‌ افغانستان گفت‌و‌گو کردند

Shams Feruten Shams Feruten ۱۴۰۲/۰۷/۲۴
بیش از ۱۶۰ خانه‌ی مسکونی بر اثر زمین‌لرزه‌ی اخیر در پروان تخریب شده است
رییس دفتر رییسی: هوا کاملاً صاف بود؛ ناگهان چرخ‌بال رییس‌جمهور ناپدید شد
ارتش اسراییل می‌خواهد بخش شرقی شهر رفح را تصرف کند
تفنگ‌داران ناشناس یک مرد را در استان فاریاب کشتند
- تبلیغات -
Ad imageAd image
فارسی | پښتو | العربية | English | Deutsch | Français | Español | Русский | Тоҷикӣ

مارا دنبال کنید

.RASC. All Rights Reserved ©

Removed from reading list

Undo
به نسخه موبایل بروید
خوش آمدید

ورود به حساب

Lost your password?