خبرگزاری راسک: اظهارات اخیر محمد محقق، نهتنها یک مناقشه قدیمی درباره مرز را دوباره زنده کرد، بلکه شکاف عمیقی را در ذهنیت سیاسی افغانستان آشکار ساخت. محقق با ورود به یکی از احساسیترین موضوعات تاریخ سیاسی افغانستان تصریح کرد که خط دیورند مرزی است که در سطح بینالمللی به رسمیت شناخته شده و افغانستان ناگزیر است به واقعیتهای سیاسی تن دهد، نه اینکه در گذشته تاریخی باقی بماند. واکنشها، بهویژه در میان جریانهای سیاسی پشتون، قابل پیشبینی بود؛ جریانهایی که همواره خط دیورند را بهعنوان یک میراث تاریخی مناقشهبرانگیز تلقی کردهاند. با این حال، آنچه پس از آن رخ داد، مهمتر بود: موجی از رهبران، تحلیلگران و نیروهای سیاسی افغانستان تأکید کردند که کشور دیگر توان آن را ندارد که منازعات نمادین را بر بحرانهای حیاتی و وجودی خود ترجیح دهد.
به نقل از اوراسیا ریویو، این صرفاً یک استدلال حقوقی از سوی محقق نبود. افغانستان امروز تحت حاکمیت طالبان قرار دارد حاکمیتی که در انزوای بینالمللی، فروپاشی اقتصادی، ضعف ساختاری نهادها و شکافهای عمیق قومی و سیاسی گرفتار است. در چنین شرایطی، دامنزدن به مناقشه خط دیورند نهتنها به تقویت افغانستان نمیانجامد، بلکه ظرفیتهای محدود کشور برای رسیدگی به بحرانهای واقعی را تضعیف میکند. مسئله اصلی دیگر این نیست که آیا خط دیورند در حافظه تاریخی افغانستانیها اهمیت عاطفی دارد یا نه؛ پرسش واقعی این است که در جامعهای فرسوده و بحرانزده، آیا منابع اندک سیاسی باید صرف منازعهای شود که نظام بینالملل آن را عملاً پایانیافته میداند؟
در این میان، جریان رو به رشد واقعگرایی سیاسی در حال تقویت است. مداخله عزیز آریانفر در این بحث اهمیت داشت، زیرا او بحث را از سطح شعار خارج کرد. او بهدرستی هشدار داد که افغانستان نه از انسجام داخلی برخوردار است، نه از قدرت نهادی و نه از جایگاه ژئوپولیتیک لازم برای پیگیری اهداف حداکثری ارضی. ایدههایی مانند کنفدراسیون با پاکستان، تجزیه دولتهای موجود یا پروژههای قومی نظیر «پشتونستان» یا «تاجیکستان بزرگ»، بیش از آنکه به نقل از این گزارش، سیاستگذاری واقعی باشند، تخیلاتی پرهزینهاند که میتوانند به جنگ منطقهای و رنج گسترده انسانی منجر شوند.
این دیدگاه، با تفاوتهایی در بیان، از سوی چهرههایی چون نیلوفر ابراهیمی، عبدالمنان شیوای شرق، مجیبالرحمن رحیمی و دیگران نیز مطرح شده است. آنان تأکید دارند که بحث خط دیورند باید از فضای احساسات، رقابتهای قومی و بهرهبرداری سیاسی خارج شود. در حقوق بینالملل، به رسمیت شناختن یک دولت به معنای پذیرش تمامیت ارضی و مرزهای آن است. این امر نه تاریخ را انکار میکند و نه پیوندهای فرهنگی و اجتماعی فرامرزی را از میان میبرد؛ اما به این معناست که یک دولت نمیتواند همزمان روابط دیپلماتیک عادی برقرار کند و در عین حال، ابهام ارضی را بهعنوان ابزار سیاسی حفظ نماید.
توضیح مجیبالرحمن رحیمی در این زمینه اهمیت ویژهای دارد. او تصریح میکند که ادعای «پشتونستان» هرگز یک مطالبه ملی در افغانستان نبوده، بلکه توسط گروهی محدود از نخبگان سیاسی پشتون ترویج شده است. این مسئله هیچگاه بهعنوان یک خواست مشترک در میان تاجیکها، هزارهها، ازبکها و سایر اقوام مطرح نبوده است. این تمایز حائز اهمیت است، زیرا در تاریخ سیاسی افغانستان بارها یک روایت نخبگانی پشتونها بهاشتباه بهعنوان اجماع ملی معرفی شده است. در واقع، مردم افغانستان (غیرپشتونها) بیش از آنکه درگیر این منازعات باشند، قربانی جنگ، بیثباتی، سوءحکمرانی و ساختارهای اقتدارگرایانه بودهاند.
این تغییر رویکرد به سوی سیاستورزی عقلانی را میتوان در بیانیه «جبهه جمهوری افغانستان» نیز مشاهده کرد. این جبهه تأکید میکند که خط دیورند یک واقعیت حقوقی و سیاسی انکارناپذیر است و تمرکز باید بر خروج افغانستان از وضعیت کنونی یعنی حاکمیت طالبان، انزوای بینالمللی، فقر گسترده و بیثباتی مزمن باشد. بدون نهادهای کارآمد، حکومت فراگیر، اقتصاد پایدار و پذیرش بینالمللی، هیچ کشوری نمیتواند بر پایه منازعات مرزی به قدرت برسد.
به گزارش اوراسیا ریویو، در همین چارچوب، انتقادات امانالله پیمان از برخی رهبران سیاسی پشتون نیز قابل توجه است. به گفته او، طی دههها، موضوع خط دیورند توسط بخشی از نخبگان حاکم بهعنوان ابزاری برای تحریک احساسات ضدپاکستانی و منحرفکردن افکار عمومی از ناکامیهای داخلی مورد استفاده قرار گرفته است. این الگو زمانی تشدید میشود که حکومتها با بحران مشروعیت یا ناکارآمدی مواجه میشوند و به یک «دشمن بیرونی» برای بسیج افکار عمومی نیاز دارند.
در شرایط کنونی نیز طالبان با برجستهسازی این موضوع، میکوشد خود را بهعنوان مدافع «شرافت ملی» معرفی کند، در حالی که همزمان با محدودسازی آزادیها، حذف زنان از عرصه عمومی، سرکوب مخالفان و مدیریت یک اقتصاد فروپاشیده، بحرانهای داخلی را تشدید میکند.
واقعگرایی نوظهور در میان رهبران افغانستان، به معنای تسلیم نیست؛ بلکه نشانهای از بلوغ سیاسی است. این رویکرد بر این درک استوار است که بقای افغانستان به ثبات داخلی، مشارکت سیاسی، حاکمیت قانون و بازسازی اقتصادی وابسته است نه به احیای منازعات ارضی که نه قابل تحمیل است و نه در راستای منافع مردم.
از این منظر، مناقشه خط دیورند به یک آزمون بلوغ سیاسی تبدیل شده است. یک سو همچنان بر بسیج احساسات، نمادهای قومی و سیاستهای تقابلی تأکید دارد؛ سوی دیگر، پرسشهای بنیادینتری مطرح میکند: افغانستان چه باید باشد؟ چگونه میتواند از وضعیت کنونی عبور کند؟ چگونه میتوان میان اقوام مختلف یک نظم سیاسی مشروع ایجاد کرد؟ و چگونه میتوان روابط منطقهای را بر پایه دیپلماسی، نه توهمات تاریخی، بازسازی کرد؟
اظهارات محمد محقق از این جهت اهمیت داشت که یک «تابو» را شکست. اما مهمتر از آن، واکنشهای پس از آن بود که نشان داد بخش قابل توجهی از نخبگان افغانستان آمادهاند با اسطورههای سیاسی گذشته مواجه شوند. آینده این کشور نیازمند سیاستی واقعبینانه، مسئولانه و متمرکز بر نیازهای واقعی شهروندان است.
افغانستان در شرایط حاکمیت طالبان، توان پیگیری ادعاهای ارضی را از دست داده است


