نویسنده: دکتر عثمان
خبرگزاری راسک: بحران افغانستان اغلب بهعنوان بحرانی مقطعی و محدود به حاکمیت طالبان، مداخله قدرتهای خارجی یا ناکامی یک فصل انتخاباتی توصیف میشود. اما به نوشته دکتر عثمان در نشریه «مدرن دیپلماسی»، این چارچوببندی سطحی است و عمق مسئله را توضیح نمیدهد. آنچه افغانستان را بهعنوان یک «دولت» شکل داد، بیش از آنکه حاصل یک قرارداد مدنی میان شهروندان باشد، نتیجه فتوحات ایالتی، معاملهگریهای قدرت و اعمال زور بوده است؛ الگویی که امروز نیز در ساختار اقتدارگرای طالبان بازتولید شده و همچنان از شکلگیری یک نظم سیاسی فراگیر و پاسخگو جلوگیری میکند.
نویسنده با اشاره به ظهور احمدشاه درانی در میانه قرن هجدهم، او را یکی از اسطورههای بنیانگذار دولت افغانستان میداند؛ شخصیتی که از دل ائتلاف نظامی قبایل پشتون، پوسته یک دولت را از طریق جنگ و گسترش قلمرو ایجاد کرد. با این حال، منطق آن دولت بر شمولگرایی استوار نبود، بلکه بر ترجیح، تقواگرایی سیاسی و قومی و اعمال فشار تکیه داشت. مناطق پیرامونی بهویژه نواحی غیرپشتون زمانی تابع مرکز میشدند که قدرت مرکزی نیرومند بود و در دورههای ضعف، عملاً رها میشدند. به باور نویسنده، این الگو نه با احمدشاه پایان یافت و نه در دورههای بعد اصلاح شد؛ بلکه توسط رهبران بعدی نیز تکرار شد امری که امروز در ساختار انحصاری طالبان نیز دیده میشود.
پس از مرگ احمدشاه، کابل بهندرت توانست اقتدار واقعی بر سراسر سرزمین اعمال کند. قدرت میان رهبران جابهجا میشد، اما کنترل عمدتاً به کلانشهرها، مسیرهای اصلی و نیروهای نظامی محدود میماند. بخشهای وسیعی از کشور همچون دولتهای نیمهخودمختار عمل میکردند که گاه با مرکز همکاری و گاه با آن درگیری داشتند. این «حقیقت ساختاری» که مرکز هرگز مشروعیت و حاکمیت کامل بر کل نقشه نداشته، امروز نیز پابرجاست؛ با این تفاوت که طالبان بهجای ساختن نهادهای ملی فراگیر، الگوی تمرکزگرای ایدئولوژیک را تشدید کردهاند و به رقابت قومی و حذف سیاسی دامن زدهاند.
دو زبان رسمی پشتو و فارسی هرگز صرفاً مسئلهای فرهنگی نبودهاند، بلکه همواره بار سیاسی داشتهاند. حتی نام «افغانستان» نیز برای برخی شهروندان بار هویتی خاصی دارد که با برتری تاریخی پشتونها گره خورده است. در چنین بستری، حاکمیت انحصاری طالبان که متهم به تمرکز قدرت در یک قرائت خاص قومی و مذهبیاند شکاف میان نام و واقعیت زیسته مردم را عمیقتر کرده است.
توزیع جغرافیایی اقوام پشتونها در جنوب، تاجیکها در شمالشرق، ازبکها و هزارهها در مناطق دیگر با پیوندهای فرامرزی نیز همراه است: تاجیکها با تاجیکستان، ازبکها با ازبکستان و پشتونها با پاکستان ارتباطات تاریخی دارند. این پیوندها میتواند به رقابتهای نیابتی دامن بزند، بهویژه زمانی که مرکز سیاسی مشروعیت فراگیر ندارد. به باور نویسنده، ترکیب «مرکز ضعیف و نفوذ خارجی بالا» فرمولی برای واگرایی مداوم است فرمولی که با حاکمیت ایدئولوژیک و غیرانتخابی طالبان پیچیدهتر شده است.
دههها کنترل مناقشهآمیز و مرزهای گشوده، بخشهایی از افغانستان را به فضایی جذاب برای شبکههای مسلح بدل کرده است. زمانی که دولت نتواند امنیت و خدمات پایه را تأمین کند، شبکههای مسلح جای آن را میگیرند و حفاظت، مالیاتستانی، ایدئولوژی و لجستیک ارائه میکنند. این شبکهها ماهیتی فراملی دارند و آموزش، تأمین مالی و برنامهریزی آنها از مرزها عبور میکند. در چنین شرایطی، نویسنده میپرسد چه ساختار سیاسیای میتواند افغانستان را از «جاذبه جهادی» برای گروههای مسلح که صلح همسایگان را نیز تهدید میکنند برهاند؛ پرسشی که با بازگشت طالبان و محدودیتهای گسترده بر حقوق شهروندی، بیش از پیش فوری شده است.
در پایان، نویسنده پیشنهادی جنجالی را مطرح میکند: بازسازی ارضی و تقسیم مسالمتآمیز کشور بر اساس خطوط قومی و منطقهای الحاق مناطق ازبکنشین به ازبکستان، تاجیکنشین به تاجیکستان، پشتوننشین به پاکستان و تشکیل واحدی مستقل برای هزارهها. به اعتقاد او، این سناریو میتواند خطوط حاکمیتی روشنتری ایجاد کند و واحدهای کوچکتر و کارآمدتری برای اداره فراهم آورد. با این حال، چنین طرحی پیامدهای ژئوپولیتیک، انسانی و حقوقی گستردهای دارد و با خطر بیثباتی بیشتر همراه است؛ بهویژه در فضایی که طالبان هرگونه گفتوگوی ملی فراگیر را محدود کرده و سازوکارهای مشارکت سیاسی را مسدود ساختهاند.


