RASCRASC
  • صفحه نخست
  • رویدادهای خبری
    • افغانستان
    • جهان
    • علمی
    • ورزش
    • گزارش ها
  • مقاله های تحلیلی
    • اندیشه
    • ادبیات
    • سیاسی
    • اقتصاد
    • جامعه
    • تاریخ
    • فرهنگ و هنر
  • بررسی و پژوهش‌های علمی
    • مطالعات صلح
    • مطالعات امنیت
    • مطالعات توسعه
    • مطالعات تاریخ
    • مطالعات فرهنگ و ادب
    • مطالعات جامعه‌شناسی
    • مطالعات فلسفه
    • مطالعات سیاست
    • مطالعات روان‌شناسی
    • مطالعات حقوق
    • مطالعات اقتصاد
    • مطالعات زنان
    • مطالعات رسانه
    • مطالعات دینی
  • عیاران
  • دیدگاه راسک
  • درباره ما
  • فارسی
    • العربية
    • English
    • Français
    • Deutsch
    • پښتو
    • فارسی
    • Русский
    • Español
    • Тоҷикӣ
    • Türkçe
RASCRASC
  • صفحه نخست
  • رویدادهای خبری
    • افغانستان
    • جهان
    • علمی
    • ورزش
    • گزارش ها
  • مقاله های تحلیلی
    • اندیشه
    • ادبیات
    • سیاسی
    • اقتصاد
    • جامعه
    • تاریخ
    • فرهنگ و هنر
  • بررسی و پژوهش‌های علمی
    • مطالعات صلح
    • مطالعات امنیت
    • مطالعات توسعه
    • مطالعات تاریخ
    • مطالعات فرهنگ و ادب
    • مطالعات جامعه‌شناسی
    • مطالعات فلسفه
    • مطالعات سیاست
    • مطالعات روان‌شناسی
    • مطالعات حقوق
    • مطالعات اقتصاد
    • مطالعات زنان
    • مطالعات رسانه
    • مطالعات دینی
  • عیاران
  • دیدگاه راسک
  • درباره ما
Follow US
.RASC. All Rights Reserved ©
اخبار

Published ۱۴۰۴/۱۰/۰۲
SHARE

از وضعیت ناگوار زندانیان بگرام تا بی مسؤلیتی رهبری مقاومت!

نویسنده: خالد صخره

مطالب و موضوعاتی را که در این نوشته  می‌خوانید، روایت مستندی‌ است بر پایه‌ی مشاهدات مستقیم نویسنده، از وضعیت ناگوار و غیر قابل تحمل زندانیان، فقر خانمان سوز و  شرایط وخیم اقتصادی خانواده‌های آنان، و بی‌توجهی رهبران خارج‌نشین جبهه مقاومت ملی نسبت به هزاران انسان آزاده‌، سربلند و مقاومی که تنها به جرم “نه” گفتن به تجاوز، اشغال، ظلم و استبداد طالبانی و به‌خاطر برافراشتن پرچم مقاومت و ایستادگی_ پرچم عزت و آزاده گی، پرچم شرافت و مردانگی_ در برابر این گروه متجاوز، روانه‌ی زندان‌های استخوان‌سوز و جهنمی طالبان شده‌اند، می باشد.

با گذشت چهل روز از آخرین ملاقات با برادرم، بهزاد، در زندان بگرام (جایی که بیشتر و اکثر مطلق  زندانیان از فرزندان شجاع و مبارز  مقاومت‌ —پنجشیری، اندرابی، تخاری، خوستی، پروانی، بدخشانی، کوهدامنی… اند—برخلاف دوران جمهوریت که خانواده‌های زندانیان طالب هفته‌ای دو بار اجازه ملاقات داشتند، اکنون تنها پس از هر چهل تا پنجاه روز، یک ملاقات بر یک و نیم ساعت به سختی داده می‌شود.) بی تابی، بی‌قراری و اندوه بر دل همه‌ی اعضای خانواده، به‌ویژه پدر پیر و مادر داغ‌دیده‌ و ناتوانم، سنگینی می‌کرد. غم دوری و بی‌خبری از فرزند زندانی‌شان، توان را از آنان گرفته بود. نگاه‌های غمناک اما پرمعنای پدر و مادر بی‌آنکه حرفی و سخنی بگویند، از من می‌خواست که برای احوال گیری پسرشان چاره‌ای بسنجم و خبری از احوال بهزاد زندانی برایشان بیاورم. با گذشت هر ساعت و تماس نگرفتن بهزاد، نگرانی‌ من نیز زیاد می‌شد، چون  در ملاقات قبلی، بهزاد بی آنکه پدر بداند برایم از درد شانه اش شکایت کرد ( به اثر شکنجه زیاد، شانه و پاهایش آسیب جدی دیده است.) و آهسته در گوشم گفته بود: «لالا، بدنم درد می‌کند. این‌جا نه به طبیب دسترسی داریم و نه هم به دوا.  برای ملاقات بعدی که آمدی بخیر مُسکن بیار، چون درد لعنتی خواب و آرامش را ازم گرفته و هیچ خواب ندارم.»

سعی  و تلاش می‌کردم نگرانی‌ام را از خانواده پنهان کنم تا زخم دیگری بر دل‌شان ننشیند، اما از درون می‌سوختم. هر لحظه چشم‌ به گوشی خود داشتم، تا شاید زنگی بزند و صدای برادرم را بشنوم. بالاخره، حوالی ساعت ده صبح روز شنبه، تیلفونم زنگ خورد. با گفتن “بلی”، صدای آشنای درد ناک بهزاد در گوشم پیچید. خوشحال شدیم و همه اشک سپاسگزاری بابت شنیدن صدای عزیز ما ریختیم.‌ بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه گفت:«لالا، دوشنبه وقت ملاقات است. دواهای ضد درد و لباس گرم زمستانی را فراموش نکنی. هم دردم بیشترو  شده، هم هوا سرد است.» …و گوشی قطع شد. من بیقرار از قبل شدم و از خانه برون زدم و داروهای مُسکن و لباس‌ گرم زمستانی را برایش تهیه کردم و تا رسیدن دوشنبه، لحظه‌شماری می‌کردم و لحظه ها در حکم ساعت برایم می‌گذشت.

دوشنبه رسید و من بعد از ادای نماز صبح، همراه با پدر و مادر، راهی بگرام شدیم. ساعت ۷:۳۰ صبح، به دروازه‌ی چهارم میدان هوایی بگرام رسیدیم. جایی که هر چهل روز بعد یک بار، خانواده‌های زندانیان گرد هم می‌آیند تا یک ساعتی، عزیزان خود را از پشت پنجره‌های کوچک زندان ببینند. دروازه چهارم بگرام؛ جای  تجمع جمعیت غم‌زده و خسته، مردان سال‌خورده با ریش‌های سپید و دست‌های لرزان، مادران غرق در اندوه و ناتوان، کودکان معصوم و بیخبر از دنیا وبا چهره‌های گرفته و غمناک که برای دیدن پدرشان بی‌خوابی و سردی هوا را تحمل می‌کنند، و زنانی که در سیمای شان اندوه و در چشم‌های‌شان سکوت و درد بیچارگی و ناتوانی، فریاد می‌زند. مگر گوشی نیست که آن فریاد هارا بشنود!

در کل در سیمای مردمی که اینجا ( پیش دروازه چهارم میدان هوایی بگرام ) جمع میشوند، مظلومیت، بیچارگی و فقر موج می‌زند و ستم و تحقیر تاریخی حاکمان ظالم جلوگر میشود. بلی اینجا صحنه‌ای از درد و رنج، و بی کسی و فراموشی مشترک هزاران خانواده‌ی مقاومتی است که فرزندان‌شان به جرم نه گویی به ظلم و اشغال، و مقاومت و ایستادگی، به اساس قانون قبیله‌ی ظالم در سیاه‌چال‌های گروه طالبان اسیر و زندانی اند.

یک ساعت ونیم آنجا  انتظار ماندیم تا این‌که چند فرد سلاح بدست، با چهره‌های های خشن، سر وصورت آشفته و ناشسته، موهای ژولیده، و شال و پتوی های آگنده از چرک و با بوی بد آزار دهنده پیش دروازه آمدند.  یکی از میان شان با زبان خشن جهنمی و عاری از لطف و هموطنی همه را دستور ایستاد شدن در یک صف را داد و خطاب به خانم ها گفت: «شما انتظار بکشید تا اینها( مرد ها ) پس بیایند و بعد نوبت شماست.»زن های مسن، ناتوان، و مادران صاحب تکلیف با اطفال های معصوم و از دنیا بی‌خبر شان با چهره غمناک و چشمان پر از اشک به سمت راست دروازه که میدان بزرگی است رفتن و ما مرد ها مثل اجساد متحرک گوش به زبان نارسای طالب بچه‌ی کم سواد دادیم. یکی یکی اسامی زندانیان خوانده شد تا اسم‌ بهزاد رسید و بعداز شش بار تلاشی بدنی و طی کردن مسیر طولانی پیاده‌روی در حدود بیست دقیقه، ( طی کردن این مسیر طولانی پیاده‌روی ‌چنان درد آور برایم تمام میشه که نمی‌توانم با قطار کردن و ردیف کردن چند واژه آنرا به تصویر بکشم.‌ این مسیر یاد آور روز حشر است. روزی که همه در فکر نجات خود، است. وقتی پدری را با قامت خمیده و عصا بدست و مادر مسن و ناتوانی را که نفس زنان دنبال گمشده اش می‌روند و نمی‌توانی کمک شان نمایی و آن‌سو  بی هرزه گی، سرمستی، و بی‌توجهی رهبری مقاومت در ذهنت جای باز می کند، کوه هم اگر باشی آب میشی!) بلاخره نزد بهزاد و سائر زندانی ها رسیدم. و قتی چشمم به بهزاد افتاد بی اختیار اشک شکر بابت سلامتی و سر پا دیدنش از گونه‌هایم جاری شد. اشک  را پاک کردم و با دو انگشت از میان سوراخ های جالین های تنگ و تاریک، با بهزاد، عبدالله و سالم ( اسم‌های مستعار ) سلام علیکی کردم و رو بروی شان پشت پنجره نشستم و از از اینجا و آنجا، صحبت به وضعیت زندان و برخورد طالبان کشیده شد، تا این‌که بهزاد آهسته پرسید: «وضع جبهه چطور است؟ مقاومت‌گران در کوه‌ها هستند؟ در داخل شهرها یا ولایات عملیاتی می‌کنند؟ آیا تغییری در راه است…؟»

سؤالاتی که در ذهن هرکدام ما وجود دارد. سؤالاتی که ناشی از بیخبری در ذهن ما لنگر میندازد و دنبال یافتن پاسخ برای شان میگردیم. برخلاف واقعیت‌ها، و خلاف وضع ناپسند و آشفته جبهه، برای پمپاژ امید و زنده نگهداشتن امید شان، و برای آرام کردن دل‌شان و رعایت این قول که گفته شد:« با امید میشود زندگی کرد و لو در زندان» ناخواسته مجبور شدم دروغ مصلحتی بگویم. گفتم:
«الحمدالله  همه چیز خوب است. جبهه فعال است و به اکثر ولایات انکشاف کرده، اتحاد سیاسی محکم میان سیاستمداران حوزه مقاومت شکل گرفته و امیدواری‌ برای تغییر و تحول  زیاد است … و عنقریب انشاءالله که شما هم آزاد خواهید شد!»

در چشمان بهزاد و سائر وطنداران زندانی که صدایم را می شنیدن برق امید را دیدم. اما نمی‌دانستند که این حرف ها بر پایه‌ی واقعیت نبود. نمی‌دانستند که رهبر جبهه مقاومت، این روزها در ساحل‌های بریتانیا، سرگرم آفتاب‌گیری و استراحت و رسیدگی به خانه اش است، و از حال مبارزانی که در زندان‌های استخوان‌سوز طالبان افتاده‌اند، کوچک‌ترین اطلاعی ندارد.
یکی از دوستان تعریف می‌کرد که روزی از مسئول دفتر جبهه پرسیدم: «چه تعداد از نیروهای مقاومت در زندان‌اند؟» پاسخ داد: «نمی‌دانیم!»
نمیدانند که از برکت سخاوت رفیقانه منش بیغم باشانه، روح تفریح پذیر و آسایش طلبانه رهبر معظم(!) جبهه مقاومت، نه جبهه مانده و نه هم از مقاومت خبری. نمیدانند که رهبر صاحب بی مسؤلیت نه‌تنها به فکر جنگ و مبارزه است که با جمع کردن لومپن های بیکاره و ناتوان، و یکجا کردن بی رسالت ها و بیخبر از تاریخ مبارزاتی ما،  میراث فداکاری گذشته و خون شهدا را هم به سخره گرفته است.

وقتی صحبت‌هایم تمام شد، از بهزاد پرسیدم: «درد شانه‌ات چطور است؟» آهی کشید و گفت: «خوب است، اما اینجا تقریباً پنجاه روز می‌شود که نه به داکتر دسترسی داریم و نه به دارو. نمی‌دانم چه شده، ولی از همه چیز محروم هستیم. با این‌که تقریباً همه زندانی‌ها از اثر شکنجه مریضی دارند، حتی ابتدایی‌ترین کمک‌های اولیه هم به ما نمی‌رسد.» بعد از مکث کوتاه لبخندی زد و گفت: «اما حالا که گفتی جبهه فعال است، و انکشاف یافته همه دردهایم فراموش شد. انگار دیگر هیچ دردی ندارم.»

در این میان، عبدالله ساکت نشسته بود و حرفی نمیزد. برایش گفتم: «عبدالله جان، خداوند مهربان است، تشویش نکن. ان‌شاءالله که همه چیز درست می‌شود و این روزها می‌گذرد و زود بخیر آزاد می‌شوید.»

نگاهی سویم انداخت و آرام گفت: « من در فکر زندان، درد و رنجش، سختی هایش و محرومیت های که داریم، نیستم. اگر صدبار گرفتار شوم، آزاد شوم و زنده بمانم مقاومتی هستم و در برابر دشمن وطن و سرزمین ما ایستادگی میکنم. از این‌که یک مقاومتی هستم افتخار می‌کنم. از این‌که دشمن دین و ناموس  را کشتم احساس آرامش وجدان میکنم. از این‌که بخاطر دفاع از ناموس، وطن و ارزش‌های تاریخی خود بندی شدم، شکنجه شدم افتخار میکنم. من نه از زندان می‌ترسم، نه از درد و رنج و نه از محرومیت‌هایی که داریم. درد من از چیز دیگری‌ست. میدانی که در خانه غیر از  یک مادر پیر و ناتوان، کس دیگری را نداریم. هر بار که می‌گویند ملاقاتی می‌آید، آب می‌شوم. با خود می‌گویم: کاش شهید می‌شدم تا مادرم این‌همه درد را نمی‌کشید.مادرم برای آمدن پیش من، تخم‌مرغ‌هایش را می‌فروشد، کرایه راه جور می‌کند، و وقتی به اینجا می‌رسد، با صدای مادرانه اش می‌گوید: “پسرم، تشویش نکن، بخیر آزاد می‌شی.” درد من از دیدن مادری‌ست که مجبور می‌شود برای پول خرچی پسر زندانی‌اش، دست نیاز به‌سوی نامردها دراز کند. درد من، درد بیچارگی، رنج و محرومیت مادرم است. از دست من قامت مادرم خمیده تر شده و…»

در حالی‌که اشک چشمانش را پر کرده بود و بغض گلویش را فشار می‌داد، از من پرسید: 
«گفتی جبهه فعال است؟» 
گفتم: «آه، بلی.» 
با صدایی گرفته  و پر از دردش گفت:«کجایش فعال است؟ در این دو سال حتی یک کشمش هم نه‌تنها به خانه ما، که به هیچ مقاومتی کمک نشده. چه جبهه‌ای که حتی سیستم احوال‌گیری از افراد خودش را ندارد؟…» و همسان این سؤالات دیگر را پرسیده رفت و من ساکت شدم… نتوانستم چیزی بگویم. چه می‌توانستم بگویم وقتی همه گفته‌هایش حقیقت تلخ بود؟ در همان لحظه، داستان غم‌انگیز خانواده عظیم شهید در ذهنم زنده شد؛ همان مردی که در دره‌ی آرزو در جنگ رو در رو با دشمن سفاک و متجاوز شهید شد و به جاودانه‌های تاریخ پیوست. ماه‌ها قبل دوستی برایم تعریف کرده بود که خانواده‌ی عظیم شهید در وضعیت بسیار بدی زندگی می‌کنند، و دو پسر خردسالش روی جاده‌ها دست‌فروشی می‌کنند و گاهی مجبور به گدایی می‌شوند…

عبدالله، مرد قهرمان  اشک‌هایش را پاک کرد، و از آن لحظه تا زمان خداحافظی، دیگر هیچ حرفی نگفت.

سالم، با تأیید سخنان عبدالله، از وضعیت سخت زندگی‌اش گفت؛ از بیماری پدر، ناتوانی مادر، و بی‌سرنوشتی همسر و فرزندانش. حرف‌هایش درد و اندوه ما را دوچندان کرد.

او هم مانند عبدالله و عبدالله های دیگر جوانی دلیر و جسور و تحصیل یافته و دانشگاه رفتگی است؛ کسی که در پنجشیر، پروان و کابل کام دشمن را تلخ کرده بود و ده‌ها طالب را به سزای اعمال‌شان رسانده بود. اما امروز، در زندان، نه از دلاوری‌هایش کسی یاد می‌کند و نه از فداکاری‌هایش خبری است؛ تنها چیزی که برایش مانده، فریاد درد از بی‌توجهی رهبری مقاومت است.
سالم تعریف کرد که پس از زندانی شدنش، پدرش گهگاهی پیگیر حال او بود، اما حالا او نیز فلج شده و توان آمدن را ندارد. مادرش هم از درد دوری پسر، بینایی‌اش را از دست داده. همسرش مانده و چهار کودک کوچک، با بار سنگین بر رسیدگی به والدینش‌.

سالم برایم گفت: «من با آگاهی به صف مقاومت پیوستم. ایستادگی من از روی ناآگاهی یا احساسات زودگذر نبود. خوب می‌دانستم که مقاومت و رفتن در  راه آمرصاحب شهید، بهای سنگینی دارد: اسارت، شکنجه یا حتی شهادت. اما روی دیگر این راه را هم می‌دانستم؛ ادای دین در برابر خدا و مردم، و رسیدن به پیروزی و آزادگی. آگاهانه و از روی مسؤلیت ایمانی و میهنی به صف مقاومت پیوستم و  زندانی شدن و شکنجه‌های جسمی و روحی برایم قابل تحمل بوده. اما آنچه طاقت‌فرسا و زجرآور و درد دهنده است، رنج و درد خانواده‌ام است؛ اینکه پدرم از شدت درد و فقر فلج شده و پولی برای رفتن به داکتر ندارد، و مادرم از درد فراق بینایی‌اش را از دست داده. این برایم قابل تحمل نبود که در این دو سال حتی یک بار هم کسی از جبهه احوالی از  فامیلم نگرفته.

بعد مکثی کرد و گفت: مگر یک رهبر مسؤلیت ندارد؟ چرا احمد مسعود این‌قدر بی‌رحم و بی‌احساس است؟ چرا فکر می‌کند ما فقط هیزم سوختن بودیم؟ حالا که سوخته‌ایم، دیگر تمام؟» این سؤالات ذهنم را مشغول خود ساخته بود که طالب بچه‌ی خشن صدا زد، وقت شما تمام است، بروید بیرون. سالم و سالم های که زندانی اند ازمن قول گرفتن که حرف شان به گوش مردم و آن کسانی که وجدان زنده و بیدار دارند برسانم تا به حکم مسؤولیت وجدانی شان عمل کنند و نگذارند به این همه فداکاری و جانفشانی خیانتی صورت گیرد و مبارزین ما در محاق فراموش سپرده شود.

همسان بهزاد، عبدالله و سالم، صدها جوان دلیر و مقاومتی دیگری نیز هستند که با سرنوشت و داستانی شبیه آنان، در نهایت ناامیدی، روزها و شب‌های سرد را در زندان‌های استخوان‌سوز و جهنمی گروه طالبان سپری می‌کنند. جوانانی که برای بر افراشتن پرچم مقاومت و زنده نگهداشتن راه و خط آمرصاحب شهید و ارزش‌های تاریخی ما  برخاستند، اما امروز در بند ظلم و سکوت،  فراموش‌شده از ذهن و فکر رهبری مقاومت و بی‌پناه مانده‌اند که شرح وضعیت آنان «مثنوی هفت من» می‌شود.

RASC ۱۴۰۴/۱۰/۰۲

ما را دنبال کنید

Facebook Like
Twitter Follow
Instagram Follow
Youtube Subscribe
مطالب مرتبط
جهانرویدادهای خبری

وزیرخارجه هند از توافق دهلی‌نو با چین بر سر کاهش تنش‌های مرزی خبر داد

Shams Feruten Shams Feruten ۱۴۰۳/۰۸/۰۱
اکبری: چهار گروه مهندسی مشغول انسداد مرز ایران با افغانستان استند
چهار باشنده‌ی‌ پنج‌شیر توسط طالبان در کابل بازداشت شدند
عفو بین‌الملل: گروه طالبان باید مورد بازپرس قرار گیرند
قطع کمک به هشت میلیون تن نیازمند از سوی برنامه جهانی غذا در افغانستان
- تبلیغات -
Ad imageAd image
فارسی | پښتو | العربية | English | Deutsch | Français | Español | Русский | Тоҷикӣ

مارا دنبال کنید

.RASC. All Rights Reserved ©

Removed from reading list

Undo
به نسخه موبایل بروید
خوش آمدید

ورود به حساب

Lost your password?