نویسنده: دکتر شهباز خان
خبرگزاری راسک: به گزارش اوراسیا ریویو، افغانستان بار دیگر وارد چرخهای تازه از بیثباتی شده است؛ چرخهای که ریشه در ساختار فروپاشیده قدرت دارد و تازهترین نشانه آن، خشونتهای اخیر در بدخشان است. در ۲۸ نوامبر، «جبهه آزادی افغانستان» (AFF) با شلیک راکت به حوزه امنیتی هفتم طالبان در نزدیکی تپه تلویزیون، درگیریای ۱۵ دقیقهای را رقم زد که به کشتهشدن سه عضو طالبان و زخمیشدن دو تن دیگر انجامید. هرچند این درگیری کوتاه بود، اما اهمیت نمادین آن فراتر از یک حادثه امنیتی ساده است و نشان میدهد ادعای طالبان درباره «کنترل کامل امنیت» بیش از پیش تهی از واقعیت شده است.
اهمیت این حمله تنها در وقوع آن خلاصه نمیشود، بلکه در پیامی است که با خود دارد. بدخشان، که از دیرباز یکی از کانونهای مخالفت با طالبان و محل تنوع قومی بوده، اکنون به مرکز رو به گسترش مقاومت مسلحانه تبدیل شده است. جبهه آزادی افغانستان، بهعنوان یکی از گروههای ضدطالبان، توان سازمانی و اعتمادبهنفس عملیاتی فزایندهای از خود نشان داده و با حملات هدفمند، ناکارآمدی طالبان در انحصار کاربرد زور را عیان کرده است؛ واقعیتی که پایههای مشروعیت امنیتی این گروه را که از ۲۰۲۱ مدعی «ثباتآفرینی» بوده، به چالش میکشد.
این رخداد را نمیتوان جدا از روند کلی ناآرامیها در افغانستان دید. ناکارآمدی حکمرانی طالبان، فروپاشی اقتصادی و شیوههای اقتدارگرایانه، موجی از نارضایتی عمومی را دامن زده است. طالبان برای پوشاندن این ناکامیها به نمایشهای سختگیرانه پلیسی و نظامیسازی جامعه متوسل شدهاند؛ سیاستی که نهتنها ثبات نمیآورد، بلکه خشم اجتماعی را تشدید میکند. در استانهای چون پنجشیر، بغلان، تخار و اکنون بدخشان، تصویری غالب شده است از حکومتی که «حکمرانی» نمیکند، بلکه صرفاً با زور حکم میراند.
وخامت اوضاع زمانی دوچندان میشود که شکافهای درونی طالبان نیز آشکارتر شده است. طالبانِ ۲۰۲۵ دیگر یکدست نیستند؛ اختلاف میان تندروهای ایدئولوژیک، چهرههای عملگرا، فرماندهان محلی و شبکههای قدرتمندی چون حقانیها، ساختار این گروه را از درون فرسوده است. انحصار کامل قدرت دولتی، منازعه بر سر تقسیم منابع و اختلاف در جهتگیری سیاستهای کلان، طالبان را به مجموعهای از منافع متعارض بدل کرده که انسجام حداقلی نیز در آن دیده نمیشود.
بدخشان یکی از نمودهای روشن این بینظمی درونی است. واحدهای محلی طالبان همواره با رهبری مرکزی هماهنگ نیستند و رقابت جناحی، زنجیره فرماندهی را مختل کرده است. گزارشها از تنش میان رهبری قندهاری و فرماندهان میدانی شمالشرق حکایت دارد؛ شکافی که رهبری طالبان یا توان حل آن را ندارد یا ارادهای برای آن نشان نمیدهد. نتیجه، شکلگیری مراکز قدرت رقیب به جای یک دستگاه حکمرانی منسجم است.
چنین گسستهایی به گروههای مقاومت اجازه میدهد ضربات نامتقارن وارد کنند و طالبان را به واکنشهای شتابزده و ناهماهنگ بکشانند. حمله راکتی در فیضآباد نمونهای از بهرهبرداری حسابشده از خلأهای امنیتی طالبان بود: عملیاتی سریع که پیش از رسیدن نیروهای پشتیبان پایان یافت و ضعف عملیاتی طالبان را که ریشه در اختلافات درونی دارد آشکار ساخت.
افغانستان اکنون با بحرانی دووجهی دستوپنجه نرم میکند: فشارهای بیرونی و فروپاشی درونی. ناتوانی طالبان در اداره کشور، جسارت گروههای مخالف را افزایش داده و در مقابل، نزاعهای داخلی طالبان همان سازوکارهایی را تضعیف کرده که برای مهار یا مذاکره با مخالفان ضروری است. این چرخه معیوب، توان دولت برای تنظیم منازعه، ارائه خدمات و تولید مشروعیت سه ستون هر نظم سیاسی پایدار را از میان برده است.
گسترش خشونت، اقتصاد از پیش فرسوده افغانستان را بیش از پیش زمینگیر کرده و نیازهای انسانی را افزایش داده است. جوامع محلی که میان طالبان و گروههای مسلح گرفتار شدهاند، با ارعاب، آوارگی و بیاعتمادی فراگیر نسبت به همه بازیگران سیاسی روبهرو هستند. در سطح منطقهای نیز همسایگان افغانستان با نگرانی، محاسبهگری و هراس از پیامدهای سرریز بیثباتی، تحولات داخلی این کشور را دنبال میکنند.
جمعبندی تحولات بدخشان نشان میدهد افغانستان صرفاً درگیر یک منازعه مقطعی نیست، بلکه با فروپاشی تدریجی نظم مواجه است. آنچه امروز دیده میشود، نه تداوم ساده جنگهای گذشته، بلکه مرحلهای پویا از حاکمیتی شکسته، گروههای متخاصم و جزماندیشی حاکم بر دولتی در حال فرسایش است. طالبان نهتنها ثبات نیاوردهاند، بلکه خلأهای حکمرانی را گسترش داده، اپوزیسیون را سختتر کرده و خشونت را به واقعیتی روزمره بدل ساختهاند.تا زمانی که طالبان بر همان نسخه کهنه اتکا به زور، سرکوب مخالفان و طرد گفتوگوی سیاسی پافشاری کنند، آشوب داخلی افغانستان تشدید خواهد شد. جنگ چریکی پیچیدهتر میشود، رهبران محلی بیش از پیش از مرکز فاصله میگیرند و کشور بار دیگر به سوی شکافهای مزمن و ویرانگری سوق داده میشود که دههها افغانستان را در خود فرو برده است.
بحران حکمرانی طالبان؛ جداییهای درونی و افزایش مقاومت مسلحانه در شمال افغانستان


