نویسنده: جیسون گهرکه
خبرگزاری راسک: به گزارش روزنامه “قانون و آزادی” حدود دو هفته پس از خروج نهایی آمریکا از کابل، القاعده نامهای سرگشاده منتشر کرد و «القدیر، قادر مطلق» را ستایش نمود؛ کسی که «کمر آمریکا را در افغانستان شکست»؛ مکانی که به «قبرستان امپراتوریها» مشهور شد. به گفته کتاب جدید «انتخاب شکست» نوشته پل دی. میلر، استاد امور بینالملل در دانشگاه جورجتاون، این ادعای القاعده به یک خود تحققبخش پیشگویی تبدیل شد و به عنوان افتخارنامهای برای طالبان به کار رفت. میلر، که پیشتر افسر اطلاعات ارتش و تحلیلگر سیا بوده، در سال ۲۰۰۲ در بگرام حضور داشت؛ سه سال پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه. او در نهایت به سمت مدیر شورای امنیت ملی آمریکا برای افغانستان از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ ارتقا یافت. به روایت او، عبارت «قبرستان امپراتوریها» طی بیست سال، سیاستگذاران آمریکا را تسخیر کرد. هر رئیسجمهور در دوران جنگ، هر ژنرال آمریکایی، مقام ارشد غیرنظامی، نظریهپرداز دفاعی و خبرنگار آن را ذکر کردهاند. تنها یک مشکل وجود دارد: افغانستان تا پیش از مقاله میلتی بیردن در سال ۲۰۰۱ به این نام شناخته نمیشد. بیردن در پاسخ گفت که «فقط این نام را برای مقالهام در فارن افیرز، انتخاب کردم».
از نظر میلر، تکرار دائم رهبران آمریکایی از یک تیتر جذاب توسط یک تحلیلگر، نمونهای از فرهنگ امنیت ملی خطرناک است که در آن شعارهای بیتاریخ و محاسبات کوتاهمدت سیاسی باعث میشود آمریکاییها هیچ چیزی از تحقیر اخیر خود نیاموزند. این عبارت مشابه «تحلیلهای سطحی و سریع» است که منجر به این شد که گزارش افغانستان ۲۰۱۸ واشنگتن پست، «ملتسازی» را تلاش محکومشدهای برای «تحمیل دموکراسی بر جامعهای باستانی و قبیلهای» توصیف کند. میلر استدلال میکند که این گزارش به جای فرهنگ ناکارآمدی بوروکراتیک، یک استراتژی موفق ملتسازی را مقصر میداند. کتاب «انتخاب شکست» به تفصیل، با دقت و شور، ناکامیهای آن فرهنگ را مستند میکند، اما میلر از پیگیری نتیجهگیری منطقی تحلیل خود اجتناب میکند و بنابراین، علیرغم درستی بیشتر جزئیات، استدلال مرکزی او اشتباه میشود.
قسمتی از کتاب، پژوهشنامهای تخصصی و بخشی نیز خاطرات شخصی است. «انتخاب شکست» بیست سال سوءتفاهم، ناکارآمدی بوروکراتیک و ضعف اخلاقی را بررسی میکند و میکوشد ثابت کند که سیاستگذاران آمریکایی با رد تلاش واقعی ملتسازی بلندمدت، عمداً شکست را انتخاب کردند، موضوعی که تحلیلهای پساجنگ اکنون آن را از ابتدا محکوم میکنند. میلر تصریح میکند: «به سادگی، هیچ کارزار بیستساله ملتسازی در افغانستان وجود نداشت.» رهبران آمریکایی به جای اجرای تلاش منسجم ملتسازی که میتوانست به حل استراتژیک منجر شود، «بر کشتن و دستگیری شبهنظامیان جهادی تمرکز کردند و تنها به اندازهای در عملیات ثبات سرمایهگذاری کردند که آزادی عمل نیروهای ضدتروریسم حفظ شود. این یک استراتژی روشن بود، و استراتژی پیشنهادی من نبود.»
کتاب «انتخاب شکست» همچنین عصبانیت فردی را منعکس میکند که عمر حرفهای خود را صرف تماشای تصمیمات غلط سیاستمداران برای دلایل احمقانه کرده است. رهبران آمریکایی، با ترجیح حملات سریع بر پیروزی، مانند «کودکانی که برای اولین بار شطرنج بازی میکنند و بارها به شاه حریف حمله مستقیم میکنند… بدون توجه به وضعیت بازی، شکل تخته و آینده افغانستان» بودند. وقتی میلر وجود هر کارزار ملتسازی بیستساله را انکار میکند، منظورش این است که از زمان ریاستجمهوری بوش، تلاشهای آمریکا نسبت به مشکل کافی نبوده است، نه فقط سرمایهگذاری مالی ناکافی، بلکه بیثباتی سیاست و ناکارآمدی ناشی از تردید سیاسی و ناکارآمدی بوروکراتیک.
به گفته میلر، تلاشهای ملتسازی آمریکا در جهشهای خودتخریبگر پیش رفت. روایت تقریباً جامع او از سیاست آمریکا از دسامبر ۲۰۰۱، شش هفته پس از آغاز تهاجم، آغاز میشود. به جای تمرکز فوری بر عملیات ثبات وقتی طالبان در ضعیفترین وضعیت بودند، تیم بوش افغانستان را به شرکای بینالمللی ناکارآمد سپرد و سپس توجه خود را به تهاجم به عراق معطوف کرد: «خصومت دولت بوش با ملتسازی، در آن دوره اولیه، کوچکنظرانه، تاریخیناخوانده و اخلاقاً بیرحمانه بود نگرشی که بوش نهایتاً آن را رد کرد.»
با این حال، رئیسجمهور اوباما پیشرفت دیرهنگام بوش را تضعیف کرد. در بحث تیم اوباما بر سر موضوع مرکزی جنگ ضد شورش یا ضدتروریسم «اهداف کوتاهمدت ضدتروریسم بر چشمانداز بلندمدت ضدشورش غالب شد.» در بازبینی استراتژی ۲۰۰۹، معاون رئیسجمهور جو بایدن موضع پیشین سناتور بایدن را معکوس کرد و علیه سرمایهگذاری بیشتر در افغانستان پیشتاز شد.
اوباما نیمهراه رفت؛ مجوز افزایش نیرو را داد اما همزمان جدول زمانی برای خروج اعلام کرد. وقتی افزایش نیرو پیشبینیشده شکست خورد، دولت دشمن راحت ملتسازی را مقصر دانست. در واقع، محدودیتهای دلخواه اوباما، «جنگ بیپایان» مورد ترس او را تضمین میکرد.
پس از سالهای طولانی اوباما، میلر استدلال میکند که دولتهای ترامپ و بایدن به سرعت تلاش ملتسازی را رد کردند: «ترامپ اشتباه اوباما را تکرار کرد، نیروها را خارج کرد و خود را از اهرم فشار محروم نمود، در حالی که تلاش داشت با دشمن مذاکره کند.» رئیسجمهور بایدن نیز خطای ترامپ را دوچندان کرد. در نادرترین موارد، بایدن به پیشینیان خود مدال تقدیر داد و موفقیت کوتاهمدت کاهش خشونتها را به مذاکرات دوحه ترامپ نسبت داد و سپس تصمیم خروج خود را با بازتکرار شعارهایی که ابتدا از دانلد رامسفلد شنیده شده بود توجیه کرد: «مردم افغانستان باید درباره دولت مورد نظر خود تصمیم بگیرند، نه ما که آن را بر آنها تحمیل کنیم.»
با وجود شور و جزئیات دقیق، روایت میلر از انتخابهای بد آمریکا همچنین تلاشهای قابلتوجهی در ملتسازی طی دورهای طولانی را مستند میکند. او اذعان دارد که در سال ۲۰۰۲، بوش به شکاف واقعی بین منابع و نیازها پی برد و قانون «قانون حمایت از آزادی افغانستان»» را تصویب کرد. این قانون برنامه «تسریع موفقیت» را آغاز نمود، که به گفته میلر، «اولین تلاش برای اجرای برنامه جامع در بازسازی افغانستان» بود. کمکهای آمریکا در سال ۲۰۰۴ به تقریباً ۲.۶ میلیارد دالر و در ۲۰۰۵ به ۴.۸ میلیارد دالر رسید هنوز کمتر از ۱۵ میلیارد دالر مورد نیاز، با توجه به نیاز تقریباً «بیپایان» افغانستان. حتی در آن زمان، بوروکراسی قادر به اجرای سیاست بوش به اندازه کافی مهارتآمیز نبود تا زمان از دست رفته ۲۰۰۲–۲۰۰۴ جبران شود.
میلر توضیح میدهد: «سطح پایینتر کمک، اگر زودتر شروع میشد و به طور مداوم ادامه پیدا میکرد، مدیریت طولانیمدت آن آسانتر بود و احتمال دستیابی به نتایج بیشتر بود. با تأخیر بیش از حد، سعی کردیم جبران کنیم و به سرعت نتایج نشان دهیم، که منجر به کاهش استانداردها و افزایش فساد و هدررفت شد.»
توضیحات میلر درباره تلاشهای کمک آمریکا تحت دولت اوباما نیز از همان منطق پیروی میکند. او استدلال میکند که افزایش نیرو خیلی کوچک و جدول زمانی دلخواه بود، حتی اگر اذعان کند که منابع محدود نیز به درستی اداره نشدند. اگرچه افزایش نیرو به کاهش خشونت در ۲۰۱۰–۲۰۱۱ منجر شد، میلر توضیح میدهد که «افزایش نیروی انسانی و منابع مالی به استراتژی مدنی منسجم اضافه نشد» مولفه اساسی در ضدشورش.
با دقت روایت خود، میلر میگوید: «دولت اوباما با همان ارهبری بوروکراسی، ناکارآمدی، پیچیدگی اداری و دعواهای داخلی مواجه شد که تلاشهای بازسازی دولت بوش را فلج کرده بود.» اقدامات نیمهراه اوباما، همانگونه که میلر توضیح میدهد، مضحکات معروف دوران ( معامله جدید) را بازتولید کرد: «مثلاً آمریکا جادههایی میساخت که وزارت حمل و نقل افغانستان قادر به نگهداری یا تعمیر آنها نبود.» با این حال، میلر خواهان نسخههای بهتر و بیشتر از این سیاستهاست، حتی اگر توضیح دهد که بوروکراسی بازسازی «یک قیف بستنی خودلیس بود… که برای هیچ هدف دیگری جز تداوم خودش وجود نداشت.»
میلر، با وجود روایت دقیق و مراقبتآمیز، استدلال خود را بر قضاوتهای اخلاقی و عقلانی بنا میکند که تحلیل تاریخ را هدایت میکنند. کتاب با ادعای ظاهراً تاریخی آغاز میشود: «اگر بخواهیم بفهمیم چرا شکست خوردیم، باید بفهمیم چرا گاهی موفق شدیم و چرا نتوانستیم این موفقیتها را ادامه داده یا گسترش دهیم.» این ادعا بر یک اصل نادرست غیرتاریخی مبتنی است: «به دست آوردن برخی چیزها به درستی، ثابت نمیکند که بقیه اشتباهها اجتنابناپذیر بودهاند و سیاستگذاران مسئول انتخابهای ضعیف خود هستند.» میلر به این سیلوژیزم یک اصل دیگر هم میافزاید: «دو قانون تاریخ این است که هیچ چیز غیرممکن نیست و هیچ چیز اجتنابناپذیر نیست.» این گزارهها بر هیچ کشف تاریخی نو یا تحلیل عمیق استوار نیستند، بلکه بر توانایی میلر در تصور یک تاریخ جایگزین بنا شدهاند، تاریخی که در آن سیاستگذاران آمریکایی تصمیمات درست را در زمان مناسب اتخاذ میکنند، نیروهای کافی را مستقر میکنند، کمکهای مالی مناسب ارائه میدهند و طالبان را سرنگون کرده و حاکمیت قانون را در یک نظام نمایندگی در افغانستان برقرار میکنند.
با وجود اعتماد به نفس میلر، سیلوژیزم او کارآمد نیست: «به دست آوردن برخی چیزها به درستی، گاهی ثابت میکند که با صرف زمان، خون و سرمایه، دولت آمریکا میتواند گاهی موفق باشد.» میلر ممکن است استدلال کند که رهبران آمریکایی میتوانستند موفقیتهای بیشتری کسب کنند، اما «بیشتر درست، بیشتر از زمان» فاصله زیادی با اثبات این ندارد که رهبران آمریکایی «شکست را انتخاب کردند» در
حالی که میتوانستند پیروزی را انتخاب کنند. خود میلر اذعان میکند که محکومیت بوروکراسی ناکارآمد، قویترین استدلال علیه قضاوتهای اوست، اما وقتی با این ایده مواجه میشود، بار دیگر به پناهگاه امن دکترین غیرتاریخی پناه میبرد: «هیچ گزینه واقعی جز تلاش وجود نداشت… اگر بازسازی افغانستان غیرممکن به نظر میرسید، باید بهترین روحیه آمریکایی “میتوانیم” را به کار میگرفت.» پنجاه صفحه بعد، او همان روحیه آمریکایی را مقصر شکست میداند: «افکار عمومی و سنت “میتوانیم” آمریکایی برای چالشهای عظیم فعالیت در افغانستان با تقریباً بیسوادی، فقدان زیرساختها و میراث جنگ آماده نبودند.»
حتی مثالهای میلر از موفقیتهای ملتسازی سد کاجکی و پلیس محلی افغانستان به نتیجهگیری بدبینانهتری اشاره میکنند تا آنچه او میکوشد استنباط کند. به روایت او، این پروژههای عمومی تا حدی منطق ضدشورش را تأیید میکنند: «اگر بتوانیم به مردم افغانستان فرصتهای اقتصادی و نوعی امنیت ارائه دهیم، آنها به طرف دولت جدید گرایش پیدا میکنند.» برای تأیید این نظر، میلر به گفته سفیر سابق رایان کراکر اشاره میکند که پشتونها در هلمند «با محبت و نوستالژی» پروژه را به خاطر سپردند.
با این حال، سد کاجکی منطق ناقص برنامهریزی متمرکز را نیز نشان میدهد، منطقی که در نظریه ملتسازی بنیادین است. به گفته میلر، فرماندهان نظامی سد را جزئی مرکزی از تلاش ضدشورش خود در هلمند میدیدند. با این حال، محصول اصلی نقدی هلمند تریاک بود که «۹۳٪ بازار جهانی مواد افیونی» را تأمین میکرد و عمدتاً توسط آمریکاییها مصرف میشد. سود حاصل از اعتیاد آمریکاییها، به نوبه خود، طالبان و القاعده را تأمین مالی میکرد.
به عبارت دیگر، برای حفاظت از آمریکاییها، تلاش ملتسازی دولت آمریکا زیرساختهای حیاتی فراهم کرد که همان شورشیان و قاچاقچیان مواد مخدر را غنی ساختند که نیروهای آمریکایی در میدان جنگ با آنها مقابله میکردند. میلر این موضوع را میداند، اما همان توجیه گذشته را تکرار میکند: «چاره دیگری نبود، چون محدود کردن آب یا ریشهکن کردن تریاک، نوستالژی افغانستانیها را که ملتسازی آمریکا میکوشید ایجاد کند، تضعیف میکرد.» این پارادوکس بدین معنی است که با جایگزینی اهداف نظامی مشخص با هدف مبهم محبوبیت عمومی، استراتژی ضدشورش میتواند هر شکست را توجیه کند و هیچ موفقیت واقعی را شناسایی نکند؛ پیروزی و شکست قابل جایگزینی میشوند.
به طور طبیعی، تصادفی و گاه عمدی، میلر نشان میدهد که دولت اجرایی چگونه سیاستها را تغییر میدهد، مقاومت میکند و صرفاً در اجرای آنها شکست میخورد.
روایت میلر از پلیس محلی افغانستان (ALP) نشان میدهد که اعتماد به نفس او تا حدی از دیدگاه استراتژیک تماماً سطح بالا ناشی میشود. تا سال ۲۰۱۰، میلر گزارش میدهد که وزیر دفاع رابرت گیتس «به طور خاص از ابتکار ALP هیجانزده بود.» همچنین، ژنرال استنلی مککریستال باور داشت که تا سال ۲۰۱۱، «شتاب طالبان متوقف شد و کنترل اکثریت هلمند و قندهار بازپس گرفته شد.» اما واقعیت میدانی در آن سالها بسیار متفاوت بود. در سال ۲۰۱۲، برنامه ALP در هلمند و قندهار منجر به افزایش قابل توجه حملات «سبز علیه آبی» شد که در آن پلیس تازهکار افغانستانی با سلاحهای تامینشده آمریکا همکاران آمریکایی خود را به قتل میرساندند. در همین حال، تهدید گسترده بمبهای دستساز (IED) حرکت نیروهای آمریکایی را به عملیات برنامهریزیشده در خودروهای زرهی محدود میکرد. میلر این وقایع را نادیده میگیرد، در حالی که کاهش خشونت آماری را به عنوان شواهدی میبیند که ملتسازی ممکن است در نهایت به حل استراتژیک جنگ منجر شود.
قدرت روایت میلر در بازسازی دقیق سیاست آمریکا در طول کل جنگ نهفته است. در این تلاش، کتاب «انتخاب شکست» ناکامیهای عمیق فرهنگ استراتژیک آمریکا و در واقع جامعه مدنی گستردهتر این کشور را آشکار میسازد. با وجود ارزش تاریخی کار، اختلاف واقعی میلر با منتقدان ملتسازی ناشی از تفاوتهای اساسی درباره اصول اولیه سیاست است. برای او، معضل بنیادینی که سیاست آمریکا را در مواجهه با افغانستان درگیر کرده بود، این بود که چگونه از تلههای کمسرمایهگذاری اجتناب کنیم بدون اینکه در دام ریسک اخلاقی «امپریالیسم» بیفتیم.
میلر ملتسازی را به عنوان راه میانه طلایی بین این دو اشتباه قابل اجتناب میبیند. به گفته او، از ابتدا، برخی استدلال میکردند که افغانستان فاقد فرهنگ سیاسی لازم برای حفظ حاکمیت قانون در نظامی نمایندگی است. او این دیدگاه را کاملاً رد میکند، زیرا «استدلالهایی که با این فرض شروع میشوند که ملتسازی ذاتاً غیرممکن است، چندان بینشآمیز نیستند.» با این حال، دیگران ممکن است بگویند که طبیعت همیشه دشوار موفقیتهای کوچک در ملتسازی، حکم میکند که حکومت نمایندگی نمیتواند از طریق برنامهریزی متمرکز فدرال صادر
شود. میلر این دیدگاه را به دلیل نژادپرستی و نادانی ضمنی آن نقد میکند و تأکید میکند که یک اداره کارآمدتر، مصممتر و اخلاقاً بهتر میتواند آموزش، همبستگی اجتماعی و رفاه اقتصادی لازم برای نظم مدنی در افغانستان را تغذیه کند.
بنابراین، کتاب «انتخاب شکست» مسئله بنیادین پیامدهای سیاست آمریکا در نتیجه شکست اخیر را آشکار میکند، هرچند راهحل آن را ارائه نمیدهد. روایت میلر درباره تاریخ سیاست، بحثهای جدی در هر دو طرف ماجرا را بهبود میبخشد.
این اثر تجسم تقسیمات بنیادین سیاست معاصر آمریکا است. میلر ناکارآمدی گسترده بوروکراسی آمریکا و طبقه اجرایی بزدل آن را محکوم میکند. به طور طبیعی، تصادفی و گاه عمدی، دولت اجرایی سیاستها را تغییر، مقاومت و در نهایت در اجرای آنها شکست میخورد. بسیاری از خوانندگان، نقد صادقانه او را تحسین خواهند کرد. میلر همچنین بازتاب اخلاقی عمیقی ارائه میدهد. او نسل جدیدی از سیاستگذاران را «غرق در دکترین بدبینانه واقعگرایی» میداند، کسانی که با عجله «قبرستان امپراتوریها» را از چند کتاب و مقاله در اینترنت فرا گرفتهاند. او به درستی این عادتها را فاقد فضایل لازم برای «نگاه بلندمدت» به مسائل حیاتی میداند. میلر در نتیجه خواستار اصلاح بنیادین تربیت اخلاقی و فکری رهبران است و چه کسی میتواند با ضرورت آن مخالفت کند؟ با این حال، او رد میکند که یک نظم سیاسی که خود نیاز به اصلاح دارد، ممکن است قادر به ایجاد نظم مدنی در دیگران نباشد. به گفته او، آمریکا «میتواند نمونه آزادی و برابری باشد؛ میتواند قدرت عظیم خود را در خدمت عدالت و صلح قرار دهد؛ میتواند منافع ملی خود را با منافع مشترک بینالمللی همسو کند.»
این همه ممکن است، بیشتر اوقات؛ اما اثبات نمیکند که رهبران آمریکا میتوانستند پیروزی در افغانستان را انتخاب کنند. به عنوان یک کهنهسرباز، خدمتگزار عمومی و پژوهشگر، میلر کار سخت خود را انجام داده و حق شنیده شدن دارد؛ اما خود پژوهشهای او بهترین مدرک علیه قضاوت عمده اوست. میلر از این امکان آگاه است و با آن مخالفت میکند. با این وجود، «انتخاب شکست» راهنمای ضروری برای بحث در این موضوع در سالهای آینده باقی خواهد ماند.


