خبرگزاری راسک: اختلافات داخلی تاجیکان در افغانستان؛ به ویژه بین سران بدخشان و پنجشیر با گذشت هر روز بیشتر و بیشتر می شود؛ اما پرسش اصلی این است که چرا؟
برای دریافت پاسخ این پرسش و ریشه یابی آن؛ لازم است مبارزات چند مرحلهای پسین را بهصورت فشرده مورد بررسی قرار دهیم:
۱. پیشا جهاد؛
در دوران حکومت ظاهرشاه، داوود خان و سایر حاکمان قوم افغان که سرنوشت و اقتدار کشور در دستشان بود، تاجیکان در حاشیه قرار داشتند و نقششان به سطح مأمور و کاتب دربار محدود میشد.
۲. آغاز جهاد؛
با آغاز جهاد و مهاجرت بخش بزرگی از نخبگان و تحصیلکردگان افغانستانی به پاکستان؛ از جمله شادروان استاد برهانالدین ربانی و شادروان احمدشاه مسعود، شبکههای سیاسی و نظامی متعددی وارد معادلات قدرت شدند.
با حمایت آمریکا و همپیمانان منطقهایاش، مبالغ قابل توجهی در اختیار رهبران تنظیمهای جهادی؛ از جمله استاد ربانی از نشان جامعه تاجیک افغانستان، قرار می گرفت. شیوه مدیریت غربیها بهگونهای بود که منابع مالی ابتدا به رهبران واگذار و سپس آنان این منابع را میان فرماندهان نظامی و سیاسی خود توزیع میکردند.
بر اساس راهبری تاریخی غرب مبنی بر اینکه سرنوشت افغانستان همیشه باید در دستان یک پشتون باشد، بیشترین امکانات مالی و نظامی در اختیار گلبدین حکمتیار قرار می گرفت. این امتیاز، او را قادر ساخت تا نیروهای بیشتری جذب کرده و در میدان نبرد دست برتر را داشته باشد؛ امری که خشم استاد ربانی و همراهانش را برانگیخت؛ اما به قول معروف: چارهای جز ساختن و سوختن وجود نداشت. با گذشت زمان و کاهش منابع مالی؛ شادروان احمدشاه مسعود که مسئولیت نظامی را از سوی استاد ربانی در جامعه تاجیک بر عهده داشت، بهتدریج از رهبران پشاور؛ بهویژه استاد ربانی، فاصله گرفت. دیگر هماهنگی میان میدان نظامی و سیاست وجود نداشت و مسعود بر اساس تشخیص خود عمل میکرد. نمونه بارز آن، پیمان ۱۹۸۳ با روسها بود که با واکنش شدید رهبران پشاور، از جمله استاد ربانی، مواجه شد.
اما مسئله اصلی، تفاوت در نگاهها بود: استاد ربانی نگاهی سیاسی و تاریخی داشت؛ در حالی که احمدشاه مسعود نگاهی نظامی داشت. استاد با زبان نرم و دیپلماسی در پی تأمین منافع مردم بود؛ اما مسعود بهعنوان یک نظامی، بر ابزار قهرآمیز تأکید داشت. این تفاوت دیدگاه، شکاف میان قدرت نرم و قدرت گرم تاجیکان را رقم زد.
این اختلاف تا جایی پیش رفت که پس از پیروزی، مشاوران نزدیک شاد روان مسعود به او پیشنهاد کردند استاد ربانی را کنار بگذارد و یک پشتون را در رأس قدرت بنشاند تا خود بتواند پست وزارت دفاع را حفظ کند. نشست هرات نیز با هماهنگی مسعود و با هدف واگذاری قدرت برگزار شد.
اما استاد ربانی که در علم سیاست یک سر و گردن برتری داشت، میدانست که بدون اقتدار، مأموریت برای جامعه تاجیک همچون مُسکن موقتی است که درمان دردهای تاریخی و ساختاری نخواهد بود. او با وجود فشارهای شدید احمدشاه مسعود و همراهان کوتهنگرش، استعفا نداد. پس از سقوط کابل و عقبنشینی به شمال، احمدشاه مسعود از درایت و نگاه راهبردی استاد ربانی قدردانی کرد و گفت: «استاد، اگر در هرات استعفا میدادی، امروز کسی ما را در مقاومت به رسمیت نمیشناخت؛ واقعاً شما استاد علوم سیاسی هستید.»
۳. مقاومت نخست؛
در جریان مقاومت نخست، بار دیگر استاد ربانی مورد بیمهری میدان قرار گرفت و فرمانهایش کمتر مورد توجه بود. این بیاعتنایی خشم او را برانگیخت؛ اما بهخاطر مصلحت کلان جامعه تاجیک، سکوت و مدارا را ترجیح داد. سرانجام، در حملهای ناجوانمردانه، شادروان احمدشاه مسعود در خواجهبهاءالدین به شهادت رسید.
۴. پس از شهادت مسعود؛
استاد ربانی میتوانست پس از شهادت او یک ژنرال بدخشانی را جایگزین کند؛ اما به احترام خون مسعود، ژنرال قسیم فهیم، یار همولایتی او را برگزید تا وحدت صفوف حفظ شود و نظامیان و یاران مسعود احساس نکنند که پس از او، استاد تنها پدر معنوی بدخشیهاست.
اما با وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر، بار دیگر به تعبیر بدخشانیها: «صغیرههای بیصاحب» پیش از همه به جان صاحب خود تاختند. در نشست بن، در تقابل مستقیم با استاد ربانی قرار گرفتند و با نگاهی تنگنظرانه و محلی، آن پیر فرزانه خراسانی را از قدرت خلع کردند و در کنار دشمنان تاریخی و هویتی او ایستادند؛ اقدامی که پیامد آن، هم خود و هم ملت تاجیک را نقرهداغ کرد.
۵. حکومت موقت در کابل؛
در نشست بن، اقتدار را به بهای مأموریت فروختند و بهدنبال پستهای تشریفاتی چون معاونت ریاست جمهوری افتادند. ثروت اندوختند، شهرک ساختند، مجاهدان تهیدست و یتیم را از خود راندند، زمینهای مردم را غصب کردند، هر از گاه به نوامیس مردم تعرض کردند و در داخل و خارج کشور به خوشگذرانی و تجارت پرداختند.
در نهایت، با همکاری غیرمستقیم با خلیلزاد و اتمر، در توطئه شهادت استاد ربانی نقش ایفا کردند و او را که مزاحم برنامههای مأموریتطلبانهشان بود، از صحنه کنار گذاشتند و حذف کردند.
۶. کودتا علیه فرزند؛
هنوز خون پدر نخشکیده بود که دومین کودتا را پس از کودتای بن، با هماهنگی حلقه اشرف غنی و با نقش مستقیم محمد یونس قانونی، بر علیه فرزند اقتدارطلب استاد ربانی( صلاح الدین ربانی) طراحی و عملیاتی کردند. حلقه مأموریتطلب حتی به فرزند استاد نیز رحم نکردند. با تبلیغات دروغین و فریبکارانه، استاد عطا محمد نور را ابزار قرار دادند و بار دیگر علیه اقتدار تاجیکان کودتا کردند.
جریان افغان های همپیمان اینان بهخوبی میدانستند که تهدید آینده علیه منافعشان از سوی یک بدخشانی اقتدارطلب خواهد بود، نه مأموریتطلبانی که برای گزارش سلامتی روده اشرف غنی، یک هفته در فضای مجازی مدیحهسرایی میکردند.
استاد عطا را به قبله اتمر بردند و او را به زانو درآوردند؛ اعتبار و صلابتش را در افکار عمومی مخدوش کردند و با کودتا علیه فرزند استاد ربانی، مرکز اقتدارخواهی جامعه تاجیک را نقرهداغ کردند.
۷. بازگشت طالبان و سقوط جمهوریت؛
در زمان سقوط جمهوریت، معاون اول، وزیر دفاع، فرمانده ۳۵ هزار نیروی ویژه، فرمانده نیروهای هوایی و دهها فرماندهان ولایتی دیگر، همگی از حلقه مأموریتطلبان بودند؛ اما چنان فرار کردند که فرار از فرار شان شرمید.
در این میان، فرزند قهرمان ملی که تازه وارد عرصه سیاست شده بود و در زدوبندهای گذشته نقشی نداشت، در میان مردم تاجیک از محبوبیت ویژهای برخوردار بود. در حالیکه همه گریخته بودند؛ اما او پرچم را زمین نگذاشت و یکبار دیگر شعار مقاومت سر داد؛ شعاری که دل میلیون ها تن را شادی بخشید.
اما دیری نپایید که حلقه شکستخورده سیاست بیستساله پسین، بار دیگر به او نزدیک شدند و نگذاشتند چون پدرش اوج بگیرد. او را در تنگنای نگاههای محلی و منطقهای گرفتار کردند و بار دیگر همان نسخه ناکام گذشته را تکرار کردند.
افرادی را از سایر ولایات بهعنوان تزئین سر سفره و برای نمایش ظاهری «ملی بودن جبهه» گرد آوردند. اما وقتی هسته یک حرکت خیر با فریب و نیرنگ شکل بگیرد؛ گرچه در آغاز ممکن است درخشان جلوه کند؛ اما بهتدریج به خاکستر بدل خواهد شد. چون این روشنی، چهرهای کاذب دارد و سرانجام افول خواهد کرد؛ امری که متأسفانه پس از چهار سال، بار دیگر به وقوع پیوست.
۷. تقابل روایت میان سران بدخشان و پنجشیر؛
با در نظر داشت مطالب بالا، زمانی که با دوستان پنجشیری صحبت میکنید، میگویند: «بدخشانیها مردمانی تئوریپرداز هستند؛ اما عملگرا نیستند. حرف را همه میزنند؛ اما میدان از آن کسی است که عمل کند. ما مأموریتطلبیم؛ اما لااقل مثل شما تسلیم نشدیم. نیمی از سربازان طالب، بدخشانیاند؛ پنجشیر را طالبان بدخشانی سقوط دادند. ما این خیانت بدخشانیها را فراموش نمیکنیم.»
اما زمانی که با دوستان بدخشانی صحبت میکنید و از آنها میپرسید چرا چون پنجشیریها یک صف مستقل نمیسازید و به مقاومت پنجشیر نمیپیوندید، در پاسخ میگویند: «برادر، بیست سال همین پنجشیریها نمایندگان تاجیکان در دولت بودند. چه کردند برای مردم تاجیک، بهویژه مردم بدخشان؟ بیست سال معاون رئیسجمهور از آدرس ما یک پنجشیری بود. چهار وزیر، هفتاد و چهار معین، صد و ده رئیس در بیست سال گذشته از پنجشیر بودند. در حالیکه جوانان بدخشانی همه تحصیلکرده و بیکار بودند. حتی در هلمند شهید میشدند، یک هفته جسدشان بوی میگرفت؛ اما کسی برای انتقال آن اقدام نمیکرد. رفتار نامناسب و بد اخلاقی پنجشیریها را فراموش نکردهایم. طالب را خوب میشناسیم که دشمن ماست، دشمن تاریخ و وهویت ماست؛ اما صد بار همین دشمن را به یک پنجشیری مأموریتطلب، بیادب و بد اخلاق ترجیح میدهیم. همینطور میگذرانیم تا یک بدخشانی اقتدارطلب وارد بازی شود. همه حرف و حدیث پنجشیریها دروغ است. اینها حتی از ترس پشتونها جرأت ندارند پرچم منسوخشدهی غنی را از سر میزهایشان بردارند. این مقاومت علیه طالب نیست؛ تبلیغاتشان برای شریک شدن از آدرس جامعه تاجیک در بدنهی طالب است. اگر واقعاً مقاومت میکردند، چرا در پنج سال حتی یک دهکده را نتوانستند تصرف کنند؟ لذا فریب این مأموریتطلبان طالبنما را نمیخوریم و در زمان مناسب، مقاومت اقتدارطلبانهی خود را علیه طالب آغاز خواهیم کرد.»
این روایتی است که میان دو جریان وجود دارد. اما گذشته از این مسائل، اکنون پرسش اصلی این است: راه حل چیست؟
چگونه میتوان به این اختلافات ناخواسته و احمقانهای که یک مشت انسان های نادان میان قدرت گرم و قدرت نرم جامعه تاجیک خلق کردهاند، پایان داد؟
به نظر میرسد این اختلافات آنقدر عمیق نیستند که قابل مدیریت نباشند؛ منتها باید راهکاری واقعگرایانه داشته باشیم و نگاهمان بر اساس دادههای تاریخی و وضعیت موجود باشد.
واقعیت این است که این اختلافات بیشتر جنبهی مالی و سیاسی میان رهبران دارند تا میان مردم عادی. مردم عادی هیچ تفاوتی میان تاجیک بدخشانی و پنجشیری قائل نبودهاند و نیستند؛ تاجیک، تاجیک است، مهم نیست در کجا زندگی میکند؛ مهم این است که تاجیک باشد.
اما به نظر می رسد، برخی مسائل بسیار مهمی اند که در نزد مردم ما نادیده گرفته شدهاند و این نادیدهگرفتنها پیامدهای سنگینی داشتهاند. اصولاً قانون جهان هستی چنین است که هر کسی برای کاری ساخته شده است. مثلاً یک خلبان، شغلش خلبانی است و نمیتواند همزمان دهقان، آهنگر، مهندس کامپیوتر و… باشد؛ چون مسلک او خلبانی است و باید طبق تخصص خود عمل کند. همینطور یک نظامی، مسلکش جنگ است؛ نمیتواند سیاستمدار یا جراح قلب باشد، چون خلاف تخصص اوست و ممکن است در جراحی، جان بیماری را ناخواسته بگیرد.
وقتی میگوییم هر کس برای کاری ساخته شده است، یعنی این. حتی در افسانههای باستانی خود، روایتی داریم که می گویند: زمانی که ضحاک، توسط کاوه آهنگر سرنگون می شود؛ با وجود قدرت نظامی، خود را پادشاه معرفی نمیکند؛ بلکه فریدون را میآورد و او را پادشاه میسازد. وقتی مشاورانش دلیل این کار را میپرسند، کاوه میگوید: «فریدون از خاندان جمشید است و او شایستهی پادشاهی است، نه من. مردم دور من جمع نخواهند شد؛ اما قطعاً کنار فریدون که از خاندان پادشاهی و بزرگزاده است، به احترام خانوادهاش جمع خواهند شد.»
مسئله اختلاف داخلی جامعه تاجیک افغانستان دقیقاً همینگونه است. کاوهها، بهدلیل نبود دانش تاریخی و اندیشههای جاودان، در چهار سال گذشته تلاش کردند خود در کنار قدرت گرم، قدرت نرم یا همان نقش فریدون را نیز به دوش بگیرند؛ اما بیخبر از آنکه فریدونزادهای نیاز است تا مردم گرد او جمع شوند. وگرنه هیچکس دور سفرهی کاوهها در نبود فریدون جمع نخواهد شد.
این مسائل بسیار مهماند و امیدواریم مردم ما متوجه این داده های مهم تاریخی باشند؛ وگرنه بخت هیچکس، همانگونه که در چهار سال گذشته گل نکرد؛ پس از این نیز گل نخواهد کرد؛ حتی اگر به قبلهی پاکستان سجده کنند!
نویسنده: اولیا جلالی


