خبرگزاری راسک: وقتی طالبان در آگوست ۲۰۲۱ وارد کابل شدند، بسیاری از افغانستانیها احساس آشنایی عجیبی با گذشته داشتند. نزدیک به سه دهه پیش، این جنبش برای نخستینبار، در پی خروج نیروهای شوروی و فروپاشی دولتی شکننده در افغانستان، پایتخت را تصرف کرده بود. اینبار، خروج نیروهای آمریکایی و ناتو بود که مسیر را برای بازگشت آنان هموار کرد.
به گزارش فرایدیتایمز، این همسانی تنها نمادین نیست. در هر دو مقطع، طالبان از دل شورشی طولانی پیروز بیرون آمدند و کشوری را به ارث بردند که نهادهایش بدون پشتیبانی خارجی توان دوام نداشتند. آنچه آنزمان و آنچه اکنون پیش روی آنان قرار دارد، چالشی یکسان و حلنشده است: تبدیل پیروزی نظامی به حکمرانی پایدار.
با این حال، طالبان هرگز پدیدهای صرفاً افغانستانی نبودند. ظهور این جنبش را رویارویی گستردهتر دوران جنگ سرد شکل داد؛ رویاروییای که افغانستان را به میدان جنگ نیابتی قدرتهای جهانی بدل کرد. به نوشته ژنرال «اسلم بیگ»، رئیسستاد پیشین ارتش پاکستان، شبکههای افراطیای که بعدها در دل جنبش طالبان ادغام شدند، در جریان جهاد ضدشوروی شکل گرفتند؛ شبکههایی که از جمعیتهای آواره، مدارس دینی پاکستان و کمکهای مالی گسترده غرب تغذیه میشدند. نظامی که از دل این روند بیرون آمد، برای تربیت جنگجو طراحی شده بود، نه ادارهکننده کشور.
این میراث همچنان بر شیوه حکمرانی طالبان امروز سایه افکنده است.
به نقل از این گزارش، سه دهه بعد، طالبان با همان گذاری روبهرویند که نخستینبار نتوانستند از آن عبور کنند: گذار از شورشگری به اداره کشور. به گفته «ایمتیاز گل»، تحلیلگر امنیتی، این چالش نه صرفاً فنی، بلکه تمدنی است. او طالبان را جنبشی بهشدت محافظهکار و قبیلهای (پشتونمحور) توصیف میکند که در جهانبینیاش، جایی برای دولت-ملت مدرن وجود ندارد. به باور او، تصور طالبان از اقتدار، کنترل سرزمینی است، نه حکمرانی نهادی.
همین موضوع توضیح میدهد که چرا طالبان در سازگاری با الزامات اداره یک کشور با دشواری روبهرو بودهاند. تفسیر سختگیرانه آنان از دین، در کنار بافت عمیقاً قبیلهای (پشتونمحور) جامعه افغانستان، توان آنان برای ساختن نهادهای فراگیر و کارآمد را بهشدت محدود کرده است. گل یادآوری میکند که هرچند دولتهای پیشین، با همه نقصهایشان، تلاش کردند ساختارهای دولتی بسازند، آن نظامها بهمحض از میان رفتن حمایت خارجی، یکشبه فروپاشیدند؛ نشانهای از کمعمقبودن نهادسازی در افغانستان.
شهرهای بزرگی نظیر کابل همچنان نمایی از زندگی اجتماعی را حفظ کردهاند؛ رسانههای خصوصی و رستورانها هنوز فعالاند، هرچند زیر فشار سنگین اجرای دلبخواهی مقررات این گروه.
فرایدیتایمز می افزاید که، طالبان لوح سفیدی به ارث نبردند، بلکه کشوری شکسته را تحویل گرفتند: بوروکراسی تهیشده، فرار گسترده نخبگان، و جامعهای خسته از چهار دهه جنگ. واکنش غریزی آنان، تمرکز شدید قدرت در حلقهای تنگ از رهبری بوده است؛ حلقهای که حتی به افغانستانیهای دیگر هم با سوءظن مینگرد.
اما افغانستان امروز، افغانستان سال ۱۹۹۶ نیست. «علی لطیفی»، روزنامهنگار مقیم کابل، روایتی از سطح زمین ارائه میدهد که روایتهای رایج بینالمللی را پیچیدهتر میکند. او میگوید زندگی روزمره در شهرهای بزرگ افغانستان شباهت چندانی به دوره نخست حکومت طالبان ندارد. با وجود محدودیتها، زندگی اجتماعی شهری به شکلی ادامه دارد که در دهه ۱۹۹۰ غیرقابلتصور بود؛ خانوادهها بیرون از خانه غذا میخورند ولی در امنیت کامل روانی نه، زنان با هم خرید میکنند ولی با هزار ترس، رسانههای خصوصی همچنان هرچند در چارچوب خطوط قرمز فعالیت میکنند، و موسیقی که زمانی کاملاً ممنوع بود، در خانهها، خودروها و تالارهای عروسی بهآرامی دوام آورده است ولی با سرکوب های روز افزون.
اما این عادیسازی، زیر سایهای سنگین جریان دارد. اجرای مقررات اغلب دلبخواهی و فاقد ضابطه است؛ فضایی که در آن مردم بهظاهر روزانه احساس امنیت میکنند، اما پیوسته آگاهاند که آزادیشان به صلاحدید مأموران و شانس بستگی دارد. خشونت شاید کمتر دیده شود، اما ترس از میان نرفته؛ تنها خاموشتر شده است.
به نقل از این خبرگزاری، آنجا که لطیفی سازگاری میبیند، فعال افغانستانی «احمد شریفزاد» نظامی را میبیند که به فروپاشی نزدیک میشود. شریفزاد که از بیرون افغانستان سخن میگوید اما با منابعی در داخل کشور در ارتباط است، معتقد است طالبان در ابتداییترین آزمون مشروعیت، یعنی فراگیربودن، شکست خوردهاند. او سلطهی طالبان را سلطهی توصیف میکند که بهطور کامل در انحصار یک قوم واحد (پشتون) است و اقوام غیرپشتون را که اکثریت جمعیت افغانستان را تشکیل میدهند، از قدرت کنار گذاشته است.
از نگاه شریفزاد، این محرومیت، صرفاً ظاهری نیست، بلکه وجودی است. به گفته او، مالیاتستانی سنگین، خفگی اقتصادی، و انحراف منابع کشور بهسوی شبکههای مسلح، نارضایتی عمومی را عمیقتر کرده است. به باور او، سفتوسختی درونی طالبان بهویژه طردِ هرگونه گفتوگو مسیر تحول سیاسی مسالمتآمیز را بسته و رویارویی را تنها زبان باقیمانده کرده است.
دیدگاه شریفزاد در تضاد آشکار با تصویر آرامش نسبیای قرار دارد که لطیفی ترسیم میکند. اما این دو روایت لزوماً متناقض نیستند. افغانستان امروز میتواند همزمان از گذشته کمخشونتتر و عمیقاً ناپایدار باشد؛ در سطح، اجتماعاً سازگار، و در عمق، سیاسیاً شکننده.
به گزارش فرایدیتایمز، اما خواست تشکیل دولتی فراگیر و ملی که منتقدان طالبان نظیر احمد شریفزاد مطرح میکنند پرسشهایی را برمیانگیزد که افغانستان پیشتر هم نتوانسته به آن پاسخ دهد. شریفزاد بحران کنونی را به محرومیت قومی نسبت میدهد و مدعی است درآمدهای مالیاتی عمومی بهسوی گروههای مسلح فعال علیه پاکستان و منطقه گستردهتر منحرف میشود. نسخه پیشنهادی او دولتی فراگیر که جوامع متنوع قومی افغانستان را نمایندگی کند یادآور شعاری آشناست که از دوران پس از ۲۰۰۱ بارها شنیده شده است.
آنچه همچنان بیپاسخ مانده این است که آیا فراگیری بهتنهایی میتواند موضع تاریخی سیاسی افغانستان یا رفتار منطقهایاش را تغییر دهد. دولتهای پیشین افغانستان چه ملیگرا، چه ائتلافی، چه مورد حمایت غرب پیوسته خط دیورند را رد کرده، روابط نزدیک با هند برقرار کرده، و موضعی رویاروییجویانه در برابر اسلامآباد اتخاذ کردهاند. از داوود خان گرفته تا «جبهه متحد شمال» و دولت اشرف غنی، کثرتگرایی سیاسی هیچگاه به سازگاری منطقهای ترجمه نشده است. هیچ تضمینی وجود ندارد که یک «دولت ملی» آینده رفتار متفاوتی از خود نشان دهد، یا تقسیم قدرت مانع از جناحبندی تازه، فلج داخلی، یا همسویی با بازیگران نیابتی شود. فراگیری شاید بدیلی اخلاقی در برابر سلطه طالبان ارائه دهد، اما اینکه آیا میتواند تضادهای ساختاری عمیقتر افغانستان را حل کند یا روابطش با منطقه را تثبیت کند، پرسشی همچنان باز است.
پس طالبان از تاریخ چه آموختهاند، اگر اصلاً چیزی آموخته باشند؟
آنان آموختهاند چگونه انسجام درونی را همچنان با سرکوب حفظ کنند. آموختهاند اهمیت نظم و فرماندهی متمرکز را. آموختهاند از آشوب آشکاری بپرهیزند که حکومتهای پیشین افغانستان را به نابودی کشاند.
آنچه به نظر نمیرسد آموخته باشند، این است که کنترل، معادل رضایت نیست.
به نقل از این گزارش، ایمتیاز گل به نمونههای جهانیای اشاره میکند که در آنها جنبشهای مسلح به بازیگران سیاسی تبدیل شدند، اما تأکید میکند که محافظهکاری قبیلهای (پشتون) و سفتوسختی ایدئولوژیک افغانستان، چنین تحولی را بهشدت دشوار میسازد. بدون ارادهای برای گسترش مشارکت سیاسی و بازتعریف اقتدار فراتر از زور، طالبان در خطر تکرار همان شکستهایی هستند که زمانی افغانستانیها را وادار کرد آنان را بهعنوان بدیل بپذیرند.
بزرگترین چالش طالبان شاید نه مخالفت در میدان جنگ، بلکه بیاعتباری در عرصه دیپلماسی باشد. افغانستان همچنان از نظر اقتصادی در خفگی، از نظر دیپلماتیک در انزوا، و از نظر معیشتی به کمکهای بشردوستانه وابسته است. در حالی که جهان خارج میان تعامل و انزوا در نوسان است، این مردم عادی افغانستاناند که هزینه تحریمها، داراییهای مسدودشده و توقف سرمایهگذاری را میپردازند.
اینکه طالبان چگونه روابط خود را با قدرتهای بزرگ بهویژه آمریکا و اروپا مدیریت میکنند، آینده افغانستان را بیش از هر فرمان داخلی شکل خواهد داد. تعامل بدون اصلاح، خطر مشروعیتبخشیدن به محرومیت را در پی دارد؛ انزوا بدون راهبرد نیز خطر تعمیق رنج انسانی را.
فرایدیتایمز در ادامه مینویسد، افغانستان اکنون، بیش از چهار سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، بار دیگر بر سر همان دوراهی آشنا ایستاده است. این جنبش قومی که قدرت را در شرایطی مشابه ظهور نخستینش در دهه ۱۹۹۰، در پی خروج نیروهای خارجی، تثبیت کرده، دیگر در لحظه گذار نیست. پرسش اصلی پیش روی آن دیگر این نیست که چگونه قدرت را بهدست گرفت، بلکه این است که آیا از زمان بهدستآمده برای عبور از جنگ و حکمرانی به شیوهای متفاوت بهره برده است یا نه.
اینکه آیا طالبان این درس را درمییابند، همچنان پرسشی بیپاسخ است.
